آزادی از دید آدما
آزادی حس عجیبیه
انگار جای اون که حس آزادی دو طرفه باشه، فقط برای یه نیمه از یه رابطه ماهیتش رو به ارمغان میاره
و برای اون یکی فقط محدودیت در عین مهربانی کامل
انگار آزادی تو ذهن آدما فرق می کنه
انگار آدما دوست دارن به هر شکلی که به نفعشونه آزاد باشن اما به طرفشون اجازه نمی دن همون قدر و حتی کمتر از اون هم خودش رو مختار به انجام کاری بدونه
که اعتراض می کنن تو جایگاه حق به جانب و بعد از مدتی همون کار رو انجا می دن حق به جانب
و تازه زیر سوال می برن خیلی چیزای دیگه رو تا رد فاصلۀ این رابطه ها کمرنگ جلوه داده بشه
که من خودم صلاح خودم رو می دونم و به نظرم این کار مشکل خاصی نیست
هر چند تو عشق ضعیف و قوی و برنده و بازنده نداریم یا حداقل نباید داشته باشیم، اما انگار هر کی عاشق تره و هر کی بیشتر همراهی می کنه و برای خاطر ذات عشق و ارزشی که معشوق ورای جنسیتش داره از وجودش مایه می زاره، بیشتر تو این محدودیت ها غرقش می کنن و دیگری آزاد
نمی دونم اسم این رو می شه انحصار طلبی دونست، قدرت طلبی، خود خواهی، تنوع طلبی یا هر چیز دیگه ای
اما این رو خیلی خوب می دونم که این وسط یه چیزی هست که دائم قربانی می شه
" انصاف "
وقتی زجه های دل یه عزیز رو می شنویم
حواس پرتش رو
حسای جورواجور و اغلب ناموزونش رو
بغضی که دائم فرو می ده و لبخند می زنه
تنهاییاش رو که تا دیروز و دیروزها فقط با ما پر شده بود
صبر و توانش رو برای این که دلخوری ها رو ندیده بگیره و ندیده شدن هارو
و این همه فاصله، فاصله هایی که نمی شه باور کرد فقط صرف مصدر نتوانستن باعثشون شده
و زمان، زمانی که پیش از این دست مایه های جدید، صرف دوست می شد و حالا صرف همین دست مایه های ظاهرا بی ارزش و کم ارزش در مقام ادعا، می شه ... نمی دونم چی می شه گفت جز این که بی انصاف می شیم گاهی
که نادیده می گیریم موندگارهای زندگیمون رو
که قدر داشته هامون رو نمی دونیم
دلخورم
که اجازه می دیم به این سادگی نادیده گرفته بشیم و انقدر ساده از ابتدایی ترین حقوقممون و دلخوشی هامون و حتی شیطنت هامون می گذریم برای خاطر عزیزایی که خیلی زود جای وقت، زمان، انرژی، احساس و خیلی چیزهای دیگه ای رو که پیش از این انحصاری بود رو به چیزهایی می دن که دائما توی ادعاهای خوشگل و کادو پیچ، دم از بی ارزشی اونها و ساده و ابتدایی بودنشون می زنن.
اولین بار نیست که غمگین شده ام
آخرین بار نیز نخواهد بود
اما به کوری چشم هر آنکه زندگی را تنها در تعدد آدمهایی می داند که به دستشان آورده و حتی برای لحظه ای روح و جسمشان را تسخیر کرده،
خون هم اگر از دیده ببارد
بیش از این عاشق ات خواهم ماند
حتی اگر تو نیز عشق را همچون من معنی نکنی
و بیش ازین آغوش تن و روحت را از من دریغ کنی
و در یک چشم بر هم زدن مال من می شوی هر بار و من در آغوش تو می میرم و باز به دنیا خواهم آمد
و من بلاخره روزی سهمم را از عشق می گیرم
کمی صبور باش
فقط کمی
مراقب داشته هامون باشیم