از تو، به تو می‌گفتم

راستی بانویِ صاحب‌دل

داشتم از تو، به تو می‌گفتم

حسِ بعضی از آدما اونقدر واقعیه

که حتی از پشتِ گوشی هم

می‌تونن قلبتو نوازش کنن

همون آدمایی که

به خاطرِ فرار از‌ یه دردِ کهنه

دردِ جدیدی رو جایگزین نمی‌کنن

همون آدمایی که آدم

هرروز تو‌ دلش می‌گه

کاش اینو زودتر پیدا کرده بودم

همون آدمایی که همه‌مون باید

یه دونه از اونا رو‌

تویِ زندگیامون داشته باشیم

وگرنه خیلی تنها می‌مونیم

حتی اگر همه‌یِ دنیا

بغلِ‌مون کرده باشن

مراقب داشته‌هامون باشیم

تو در میانِ نفس‌هایم زندگی می‌کنی، گرم و مرطوب و عاشقانه

عزیزِ جانم

من هنوز نرفته، سخت دلتنگِ توام

تو هم دلتنگی؟

کاش بیایی و میانِ آغوشم پنهان‌ شوی

کاش بیایی تا رنجِ دوری را

با قول‌هایِ واقعی سبک‌ کنیم

مثلا ‌من به تو قول بدهم حتی لحظه‌ای

از میان احساس و قلبم کنار نروی

و تو هم قول بدهی

وقت‌هایی که داری از دوری، از سفر

از فاصله و از تمامِ قواعدِ بی‌رحمِ دنیا

درد میکشی

خودت را مخفی نکنی

مگر نه این است که روزِ اول قول دادم

که هیچ‌وقت

باعثِ رنجشِ دل و جانت نشوم؟

باور کن بانویِ صاحب‌دل

منصفانه نیست

که باهم بخندیم ولی تنها گریه کنیم

برمی‌گردم

زودتر از آن‌چه حتی فکرش را بکنی

و آن‌گاه مثلِ هرروزِ این عمری

که باهم زیسته‌ایم

آغوش تن و دل و لبخندم

به رویت بازِ بازِ باز خواهد بود

های بانویِ صاحب‌دلم

تو در میانِ نفس‌هایم زندگی می‌کنی

گرم و مرطوب و عاشقانه

و من در هر دم و بازدم

تورا درونِ خودم احساس می‌کنم

مراقب داشته‌هامون باشیم