دیشب تو وسعت پاک چشمات، با دلی لبریز از حضور امنِ تو، بودنم رو به تماشا نشستم

این وسط همیشه مشکلاتی بوده و هست و بودن کسایی که باعث شدن ادامه همراهی کمی مشکل باشه اما هیچی نمی تونه طعم خوب با تو بودن رو از لبهای من جدا کنه و عشق که با من زاده شده و تا نفس می کشم همراه منه

زمان زیادی نمی گذره از وقتی که دلم رو به تو هدیه کردم

به تو که چشمات وسعت دریا رو هم به سخره گرفته

به صافی و زلالی و بی ملالی دِلِت

دلی پر از حرفای پنهونی و رازهای پنهونی

دلی با صفاتر از بوتۀ یاس و سراپا شور و احساس

صاحب این چشمهای عسلی: دستام را به تو هدیه می کنم، دستایی به گرمی خورشید

عاشقانه وعاری از تردید

کمکم کن تا قلب مون به وسعت دریا شود وگرمای خورشید را خجل کند

عزیزم، دیشب واقعا شب خاطر انگیز و عاشقانه ای بود و اصلا دلم نمی خواست لحظات زیبای دیشب رو از دست بدم

برف و بارون این چند وقته و مرطوب بودن هوا و بخاری که از لبامون بیرون می اومد شبمون رو چند برابر زیبا کرده بود و صدای نگاه های جذاب و عسلیت قلبم رو زیر و رو میکرد

عزیزم، هر وقت دستاتو تو دستم میگیرم گرما و حرارت عشقت همۀ وجودم رو ذوب میکنه و مثل همیشه سراپا مست میشم

مست تو

از این به بعد، زودتر از زود دیونه م کن، این تنها خونۀ کوچیک دلم رو پیش تر از پیش ویرونه

کن

عزیزم: دلم می خواد تو این دریای مواج زندگی تا ساحل امن حضورت شنا کنم و باز به ساحل نرسم

امون بده تا همیشه تشنه بمونم و باز عطش عطر حضورت منو بیتاب کنه

امون بده نمی خوام حتی زندگی رو بدون عطر حضور تو، نمیخوام

دیکتۀ بی غلط رو هم بی اون که اسم شفاف و لبریز از صداقت صبح تو سر سطر نباشه نمی خوام

اگه یه روزی هم قرار بود خط بخورم، دوست دارم به دست تو باشه

می خوام هر قصه ای که می نویسم آغاز و پایانش تو باشی

و یادم نمی ره که فکر کردن به پایان تو، شیرینی حضورت رو تلخ میکنه پس حس می کنم بهتره بذاریم پایان غافلگیرمون کنه، مثل آغاز

آغاز شناختن تو، شروعِ من بود

مراقب داشته هامون باشیم