این روزا بدجور فکرم مشغوله

عین یه کارخونه با سر و صدای عجیب غریبی داره کار می کنه

با حداکثر ظرفیت

با تمام توانش و در حال انفجار

اما مثل همیشه به اینجای دغدغه هام که می رسم هیچ جوابی براشون ندارم که با اطمینان بهش چنگ بندازم و به هیچ جای دنیا بر نخوره

همیشه یه مانع بزرگ هست و از اونجا که از نظر من صلاح همه عزیزانم به صلاح من مقدمه باید باز هم خودم رو ندیده بگیرم و سوت بکشم و به خنکای برف این روزهای سرد پناه ببرم

گاهی زندگی ها انقدر ذره ذره آدم رو خرد می کنه که گاهی هیچ متوجه گذشت زمان نمی شیم

حتی جلوی آیینه ایستادن های اول صبح و مرتب بودن ها و توجه های ظاهری هم نمی تونه بهمون بگه که آهای فلانی، چقدر سریع داری رو به زوال می ری و خبر نداری

این روزا حس می کنم دلم بدجور روز زمین کشیده می شده. دردهای نگفتنی ذره ذره می خوره روحم رو

دردهایی که نه می شه گفت، نه می شه نگه داشت و نه تموم شدنیه و تا عمر داری باهات زندگی می کنه و فقط با مردنه که از بین می ره

هر چند من خودم رو بازنده نمی دونم چرا که عشق رو تجربه کردم و همیشه معتقدم چشیدن طعم عشق هر چند نافرجام، از نبودنش و وصال دائمی مهمتره

هوای گله نیست و گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست، که می شم مصداق کسی که یه طرفه به قاضی می ره و مسلما حق زیادی رو به خودش جلب می کنم و البته که اینجا محکمه نیست

تنهایی عمیقترین حسیه که دارم. اما جنس این تنهایی رو نه یه دوست و نه عشق و نه هیچ کس دیگه ای نمی تونه پر کنه، بی قرارم و از بغضی که دارم شرمسار نیستم چرا که همه راههایی رو که وجدانم بهم گفت رفتم و نشد

شرمسار نیستم چرا که سالهاست فضای خالی زندگیم رو با هر قاب عکسی پر نکردم

شرمسار نیستم چون وجدانم بوده که تا همین حالا بهم یاد داده مهمترین معیار انتخاب آدما دور کمرشون نیست

خوب می دونم شاید معنی و مفهوم این پست برای هر کس یه چیزی باشه که لزوما نزدیک به حس من موقع نوشتنش نباشه

اما گفتنی ها رو باید گفت حتی اگه به جای فهمیده شدن، فقط خونده بشه

و عجب دردی دارن بعضی از این نگفتنی ها

این روزا تنها یه نفر که جنسش از بیرون و تو یکی باشه می تونه کمکم کنه

شاید دستمون از خیلی چیزای نه چندان کم اهمیت کوتاه باشه

شاید این روزها اصلا جمله هایی مثل درست می شه و بگذر و حل می شه و خدا بزرگه، آرومم نکنه

اما

خوب می دونم که دردهای نگفتنی رو باید چال کرد توی سینه و بیرون نیاورد جز پیش کسی که خاص باشه و قضاوت نکنه هر چند کاری از دستش بر نمیاد

کسی از جنس یکرنگی

کسی از جنس یکدلی

کسی از جنس پیاز

آره پیاز

خاصیت عجیبی تو این خلقت تند بوی خدا وجود داره

این که همیشه پیازه

حتی اگه لایه لایه های وجودش رو باز کنی بازم پیازه و اصلا سعی نمی کنه خودش رو جای هلو جا بزنه

اگه تا مغزش بری تو، بازم چیزی جز پیاز نمی بینی

شب و روز و میون یه ظرف خوراک بره و لای سطل آشغال بازم پیازه

عجب چیزیه این پیاز و من چقدر بهش حسودیم می شه

پياز چيز ديگريست

دل وروده ندارد.

تا مغز مغز پياز است

تا حد بودن

پياز بودن از بيرون

پياز بودن تا ریشه

پياز می تواند بی دلهره ای

به درونش نگاه کند.

در ما بيگانگی و وحشی گَريست

که پوست به زحمت آن را پوشانده

جهنم بافت های داخلی در ماست

آناتومی پر شور

اما در پياز به جای روده های پيچ در پيچ ، فقط پياز است.

پياز چندين برابر عريان تر است

تا عمق شبيه به خودش.

پياز وجوديست بی تناقض

پياز پديدهء موفقيست.

لايه ای درون لايه ای ديگر ، به همين سادگی

بزرگتر کوچکتر را در بر گرفته

و در لايهء بعدی يکی ديگر يعنی سومی چهارمی.

فوج متمايل به مرکز

پژواکی که به کر تبديل می شود.

پياز، اين شد يک چيزی :

نجيب ترين شکم دنيا

از خودش هاله های مقدسی می تند

برای شکوهش.

در ما چربی ها و عصبها و رگ ها

مخاط ورمزيات بسیاری است

وحماقت کامل شدن را

از ما دريغ کرده اند

* ویسواوا شیمبورسکا

مراقب داشته هامون باشیم