سلام خوب من

دیشب به اندازه همه شبایِ زندگی م حس داشتم

سمفونیِ بزرگی شده بودم از احساس

صحبت از چیستی و چرایی نبود، صحبت اصل نبود، فرع نبود

صحبت از حادثه نبود، صحبت از نور نبود

صحبتِ یه حضور بود

حضوری که کم کم و نم نم بوجود اومد و رشد کرد

دیشب بعد از مدتها به گلدون نیمه خشكیدۀ شمعدونیِ خونه آب دادم

دیشب گُلای حسن یوسف گوشۀ اطاق رو بوسیدم، بوییدم

دیشب حرف من و دلم بود و تویی که انگار هیچوقت نمی تونی روح پر پیچ و تابت رو به یه سمت و سو هدایت کنی و من هر لحظه باید منتظر شدیدترین تغییرات روحیت باشم و اعتراف می کنم خیلی سخته بدونم چه باید کرد که به هیچ جای جهان بر نخوره تا هیچ کس به نبودن و ندیدن و نخواستن و زیاد خواستن و نگفتن و زیاد گفتن محکوم نشه، تا به رفتنامون توجیه ندیم که چون نزدیکیم پس باید بریم که این بی معنی ترین دلیل دنیاست

که درد می کشم هر بار که می شنوم عزیزی از عزیزی دور می شه چون تونستن به خصوصی ترین حریم های هم راه پیدا کنن، که یه عمر داد می زنیم عشق می خوایم و وقتی عشق بعد از این همه ناز و کرشمه میاد تو زندگیامون، چه ساده به قشنگ ترین بهانه های ممکن دورش می کنیم

این که خیلی وقتا می دونیم من و تو "ما" بشو نیستیم، حرف امروز و دیروز نیست

گله ای نیست و توقعی که خوب می دونیم سهممون از هم محبت و صداقت و عشق محدودیه که هر آن ممکنه دست خوشِ یکی از تندبادهای سرنوشت بشه

یادته از روز اول با خودم عهد کردم و به تو هم گفتم و پاش هم ایستادم که هر چه دلگیریه، پای من بنویس؟

یادت باشه مهربون، همۀ آدما کمال رو دوست دارن، زن و مرد و پیر و جوون هم نداره و هر کسی کمال رو تو یه چیزی معنی می کنه، و گاهی حضور صادقانۀ یه آدم انقدر با ارزش می شه که می تونی باهاش از بزرگترین خواسته هات هم به آسونی بگذری

اما خوبه که یادمون نره این گذشتن ها، بهای یه عشقه و اگه روزی این عشق کمرنگ بشه، این سرپوش گذاشتنها و ندیده گرفتنهای روحی و جسمی سر باز می کنه و قدرت نمایی می کنه

نزاریم روح عشقامون کمرنگ بشه

اما خوبِ من، به جونِ نبضِ سریعِ بازوهات، این اندازه از صبر رو توی خودم سراغ نداشتم

یه روزی به هر کسی می گفتم که از این منِ بی قرارِ ناکام انتظار زیادی نداشته باش، خودم از خودم كلافه ام

همیشه می گفتم پنجرۀ شكسته و مستهلك چشمای من دیگه باز شدنی نیست

من باور "ما" نشدن را جَویده م و قورت داده م و حالا داره كم كم هضم هم می شه

همۀ اینا رو گفته بودم، اما این تنها زبونِ دردهایِ بی زبونِ منه

اگه گاهی لب های همیشه ساکتم به اعتراض باز می شه و می خوام خواسته نشده های همه عمرم رو و اگه بعضی وقتا حس می کنم باید به از تو بگم و از تو بخونم و از تو بخوام و به تو فکر کنم، تنها دلیلش اینه که تو تکرار شدنی نیستی نازنین

تویی که اگه نبودی من انقدر مبتلا به مرضِ امید نمی شدم

حکایت امروزم رو هیچوقت دیگه ای از زبون من نمی شنوی، امروز می خوام بدونی به هر شکلی و به هر نحوی و به هر صورتی که باشی دوست ترت دارم از هر چی دوست داشتنی توی دنیاست

که اگه تو نبودی برای دوست داشتنت و عاشقانه هام، اینقدر زمان رو مجانی صرف نمی كردم

اگه نبودی من برای خودم كلی بهونه داشتم برای تنهایی و رنج

اگه نبودی این روزا كه می گذره برای من مخوف تر از اون جنگل هایِ تاریکِ انبوه می شد و من شاید به خیال واهی خودم از اون وحشتِ بی مثال، لذتی هراس انگیز می بردم

اگه نبودی این قلب پوسیدۀ جسم ناتوانم انقدر تند تند نمی تپید و من نمی دونستم انتظار چیه

اگه نبودی آسمون شبای تارِ من انقدر امیدوارانه به فرداها دل نمی بست

اگه نبودی این ضمیرِ همیشه غریبه با منِ " ما " انقدر دنبالم نمی دوید

اگه نبودی این خنده های مستانه و اون نشستن های كنار هم و اون حسِ عمیق و گرمِ دستام كجا بودن؟

تو اگه نبودی من و اون دردِ كهنه این قدر به جون هم نمی افتادیم و من مجبور نبودم هر روز میزبان این تن پر سودا و پر عذاب بشم تا جونی برام بمونه برای دیدن و داشتنت

تو که خوب می دونی چه دردی داره تن و روحم

تو اگه نبودی این ذوق و شوق من برای نوشتن لای انگشتام متولد نمی شد

تو اگه نبودی من همۀ بود و نبود رو لای صندوقچه ی قدیمی فراموشی به پرشتاب ترین قسمت یه رودخونۀ وحشی می سپردم

تو تکرار شدنی نیستی نازنین

تو تکرار شدنی نیستی

مراقب داشته هامون باشیم