درد دلی با فرهاد
فرهاد عزیزم
درد دلي دارم با تو که ديگه صداي تيشه ت به گوش کسي نمی رسه
فرهاد عزیزم، می گن شبهاي سرد و بي عشقت رو به خاطر سپردي و افسرده تر از هميشه در پي ردپايي عاشقانه برای قلب شکسته ت هستي
فرهاد می گن بعد از روی هم ریختن شیرین و خسرو، تیشه ت رو کنار نگذاشتی و بیستون رو انقدر کندی تا به یه تفریح گاه مجلل تبدیلش کردی و حالا به جای شیرین، شیرینی های زیادی رو دمادم به کام می کشی و خرسندی از این تلخی های مدام
روزگاری روزهاي دلتنگي تو رو مي شناختم
از خیلی سال پیش، پیشِ خودم تکرار می کردم: زنده موندن رو بدون وجود عشق نمي خوام
هزاران بار این جمله رو براي خودم تکرار کردم:
چی شد که عشق، بازي شد؟
چی شد که جای این که با عشق، عشقبازی کنیم، با عشق بازی می کنیم
چی شد که فرشته ها با دستای پاکشون، جملۀ ناپاکي رو تو ترانه هامون حک کردن؟
فرهادعزیزم تازگی ها هيچ وقت با خودت فکر کردي که ته خیلی از اين عشق ها به کجا کشیده؟
خرد شدن معشوقه هاي بي پروا و کم سو شدن اميد
و این درد بزرگ اجتماع ماست
فرهاد عزیز می گن اين روزا جاده عشق خطرناک شده ولي اگه سازنده ای چیره دست، گوشه اي از احساسات شکستۀ دستای سردمون رو بگيره از اين راه به راحتي خواهيم گذشت
فرهاد، های فرهاد
اما من این روزا دلم می خواد باز داد بزنم. داد بزنم و بگم آهای
بزاریم قاصدک خيالمون رهايي رو تجربه کنه و به دنبال کسي باشه که با شب گريه هامون آشنا باشه
دل رو به صاحب دل بسپاریم تا راه عشق رو برامون هموار کنه
آی آدما، حس می کنم فرهاد تو بيستون چشم براه اومدنمون مونده و شاید تا رسیدن به اون و عشقش و ساکن شدن تو شهر رویاهای فرهاد، راه زیادی باقی نمونده باشه
بیاین دستامون رو پر کنیم از محبتاي واقعي انسان هايي که معني عشق رو مي فهمن و از اون کسایي که رد پايي از غم و دلتنگي رفتنشون رو روی دلامون جا می زارن، با لبخند بگذریم و مجنون وار عشق رو با پاکي وجودمون یکی کنیم
فرهاد با این که دوستت دارم اما حس می کنم من و عشقم هیچی از تو کم نداریم تا اسطوره های قدیمی و کهنه، جاشون رو با عشقهای امروزی و فهمیدنی تر عوض کنن و روزی تو هم به ما حسادت کنی
فرهاد عزیز تو زندگی همۀ آدمای امروز دقایق لجوجی هستن که هر چه اصرارشون بکنی که بِگذارن و بِگذرن، باز میخکوب رو شونۀ خستگیهامون جا خوش می کنن
دقایقی که نه می شه خندید و نه حتی بغض های سنگین رو راهی چشمها کرد برای باریدن
لحظه هایی که دنیامون انقدر تنگ می شه که حتی نفسهامون در اون جا نمی گیرن
خستگی، توان صبرمون رو می گیره
قلبامون خالی می شنو ذهنامون پُر، قلبامون پر ضربان و ذهنامون مغشوش
دلامون هوای آرامش مرگ رو می کنه اما قلبامون هنوز مامور حیاتمونه
مامور زنده نگه داشتنمون، نه زندگی کردنی در خور یه انسان
و خیلیامون که خوش باورانه و ساده لوحانه و در به در، به جای تلاش و صداقت دنبال معجزه می گردیم همچنان اسیر بازی روزگار می مونیم
فرهاد عزیز، وقت عشق و عاشقیِ تو، نه از غم نون خبری بود نه مجبور بودی تو اوج خستگیِ لحظه هات، لبهات رو مجبور کنی برات بخندن و قلبت رو راضی کنن که همچنان دوست بدارن و به چشمات یاد بدی برای باریدن، ابر و باد و مه و خورشید و فلکی لازمه تا به نظر تو بگردن و وقتی همه چیز برای باریدن که یکی از احساسی ترین و زلال ترین بخش های وجود یه انسانه مهیاست هم باید به قدرت و حکومت عقل سر تعظیم فرود بیارن
فرهاد عزیزم، من این روزها حس می کنم اگه عشق تو به شیرین تو این دوره اتفاق می افتاد دیگه نه از فرهاد کوه کن و تیشه ش خبری بود و نه بچه های ما از بیستون و شیرینش برای خودشون اسطوره می ساختن
عشق واقعی رو این روزها تو انسانهایی که تا ته عمر طعم ارضا شدن روحی و جسمی رو نمی چشن و استوار می ایستن می شه پیدا کرد
عشق واقعی رو تو وجود این همه انسانی که این روزها با این همه بستر برای نبودن و کم بودن و نیستی، هنوز وجود دارن و می جنگن برای بهتر بودن و نه بهانه جویی های سطحی می شه پیدا کرد
عشق واقعی رو می شه تو وجود آدمایی پیدا کرد که همسراشون و بچه هاشون رو به همه چیز حتی خودشون ترجیح می دن و حتی با داشتن یه دنیا دلیل برای توجه به خودشون، می گذرن از همه نیازهای عاقلانه و احساسی و حتی عاشقونه شون
فرهاد عزیز با وجود این همه باید و نباید، من به خودم یاد دادم دست و پاهام رو از چسبناکی این لحظهای آهسته رها کنم
بی شک کسی همیشه در وجود من زمزمه می کنه، حوصله ش نیست بخواب
و بی تردید کسی هست که وجدان منو بیدار نگه داشته و بهم یادآوری می کنه که:
عشق چیز دیگریست
و اگه روزی به حکم قانون های نوشته و نانوشته این دنیا و سِنخیَتی نو، باز پا به عرصه وجود گذاشتی، به نشونۀ زندگی چشمات رو باز کن و دریچه های قلبت رو هم و یادت باشه که هنوز هم عشقهای با ارزشی هست که تو حتی به خوابت هم نمی بینی
حس می کنم قدمهات بیش از حد به ستون های بیستون نظامی بند خوردن و اگه قدمات به رفتن مایل بشن دیگه هیچ چیزی سخت نیست برای تو، برای من، برای مایی که هنوز سعی می کنیم انسان باقی بمونیم
بیایم و اولین قدم رو تو این راه، ما برداریم
مراقب داشته هامون باشیم