باوری خاص از حس مالکیت
از همون صبح جمعه یا از اون دم غروب جمعه، از همون وقت تو راه رفت و برگشت تو جاده اوشون فشم که شیشهی ماشین رو تا ته کشیدم پایین و سرم رو فرستادم بیرون، با دهنی باز، با چشمای بسته برای چند لحظه کوتاه، که با تموم وجودم بلعیدم هوای خنکی رو که دیگه عطر پاییز به خودش گرفته و به قول سهراب: حس کردم حجم بودن رو، از همون وقت، این حس غریب و آشنا، این حس غمانگیز که درونم رو پر از شادی میکنه اومده و نشسته روی دلم و روانم رو پاییزی کرده
و چه عمقی، چه حزنی، چه لطافتی داره این پاییز، که چه میلی ایجاد میکنه برای فکر کردن، و همینش خوبٍ برای من
با خودم قرار گذاشته بودم از پاییز بنویسم
پاییز ِعزیز که دوسش دارم، به خاطر همهی این شادیا و غمایی که مهمون قلبم می کنه، به خاطر اَبراش، باروناش، برگاش، کلاغاش، و تمام خاطراتی که ازش انتظار دارم برام رقم بزنه
شاید به خاطر همین انتظارایی که ازش دارم، دوست دارم پاییز ِ عزیز رو
کم کم به پاییز نزدیک می شیم، فصل عشقبازی رنگ ها
پاییز همیشه منو یاد خیلی چیزا می ندازه، فصل رهایی و دل کندن از کهنگی و پوسیدگی
فصل پریدن، پریدن از چی ؟ از خیلی چیزا
از لباسای کهنه، برگای کهنه، دیدگاه های کهنه، و هر چی کهنه گی
البته گاهی وقتا ما برای تازه شدن و تازه کردن کمی عجله می کنیم
شاید بهتره کمی خودمون رو مهمون آرامش کنیم. این که همیشه تو نرسیدن ها و ندیدن ها و نداشتن ها و همه احساسات مأیوس کننده دنبال سهمی از خودمون بگردیم خیلی خوبه. اما نه این که دائما هر چیز ساده ای رو به خودمون ربط بدیم و نداشته هامون
جای اعتماد به نفس این وسط کجاست؟
خیلی خوبه که وجدانمون بیدار باشه، خیلی خوبه که انقدر حواسمون به همه چیز باشه، خیلی خوبه که خوب بدونیم سهمی که از زندگی داریم انقدر مهمه و حیاتی که باید بهش دل ببندیم و مراقبش باشیم، اما خوبه این رو هم بدونیم که خیلی وقتا مسائل کوچیک زندگی رو می شه با یه لبخند و گذشت به باد فراموشی سپرد. چیزایی که نه تقصیر ماست و نه همراهمون. چیزایی که جزء زندگی هستن و می شه بهشون گفت تفاوت دیدگاه و هیچ کاریش هم نمی شه کرد جز درک و گذشت.
گاهی کمی صبر و سکوت برای شنیدن صدای نفسهای بی قرار همراهمون بیشتر از یه هماغوشی لذتبخشه
گاهی حتی یه تغییر کوچیک تو آهنگ خندۀ ما، مدتها جفتمون رو به باور خاصی از حس مالکیت
می رسونه . و ما به این حس نیاز داریم
گاهی وقتا فقط کافیه کمی به آدما و موجهای جدیدی که به ذهنمون می رسن دقت کنیم و اونا رو همون جوری که هستن ببینیم و بپذیریم
بی ربط نوشت: تا حالا حس می کردم از کلمه های "چرا" و "کاشکی" بدم میاد. امروز خیلی صریح فهمیدم "اگر" هم می تونه منو به مرز جنون برسونه وقتی تو تمام مدت زندگی تکرار بشه
پی نوشت: این روزا به یه روز یا شبِ بارونی پاییزی فکر می کنم و یه بارونی بلند با یقه های برگشته
مراقب داشته هامون باشیم