زیباترین قصیده
اولین بار نیست که تنهایی غمگینِت کرده
آخرین بار هم نیست
اما
خون هم اگه از چشمام بباره
بیش از این عاشقت می شم
و بیش ازین در آغوشم نگهت می دارم
سفت تر
تنگ تر
اونقدر که دیگه بینمون هیچی نباشه
حتی هوا برای نفس
و در یک چشم به هم زدن مال من می شی
و من برای اولین بار سهمم رو از عشق می گیرم.
می شه به سادگیِ کشیدن عطر یه گل شب بوی وحشی تو ریه هام، عاشقت بشم
نگام که می کنی نفسم بند میاد، اما این بند اومدن نفسم هیچوقت برام نفس تنگی بوجود نمیاره
انگار تو خوب می دونی قبل از بستن یه در، چجوری در دیگه ای رو برای نفس کشیدنم باز کنی خوبِ من
نگام که می کنی مرغکِ عاشقی، با یه صدای بم و خش دار تو سینه م شروع می کنه به زمزمه کردن یه شعر و من اینجاس که خوب می فهمم معنی همه چیز رو و معنی این جمله رو که:
می توانم که به خاصیت چشمان تو اندیشه کنم...
عطشِ نوشتنم این روزها، حتی با نوشتن هم سیراب نمی شه خوبِ من
عطشِ از تو گفتن
و مطمئن باش خوبِ من، مطمئن باش یه روز تو رو از لابه لای همۀ این نوشته ها بیرون
می کشم و فریادت می زنم.
تو زیباترین قصیده جهانی
که حتی برای سُرائیدنت
نیازی به شاعر بودن هم نیست
تو زیباترین قصیدۀ جهانی
مراقب داشته هامون باشیم