عشق به تعبیر 7 میلیارد و 470 میلیون نفر
ازم پرسیدی عشق چیه؟
حس می کنم نمی شه جواب یکسانی به این سوال داد. 7 میلیارد و 470 میلیون نفر آدم رو این کره خاکی زندگی می کنن.
حس می کنم به تعداد همه آدمای این کره خاکی تعریف برای عشق هست.
و این تعریفا حتی برای یه نفر هم می تونه تو شرایط مختلف تغییر کنه .
چرا که حس می کنم تعاریف ما از عشق، به لحظه هامون و نوع برخوردمون با این لحظه ها بر می گرده.
خیلی وقتا از کنار گل فروش سر چهار راه همیشگی رد می شیم و اصلا نمی بینیمش و شاید خیلی وقتا مسخره کرده باشیم توی دلمون دختر و پسری رو که از اون دخترک گل فروش با لبخند گل می خرن و با چه ولع و هوسی همون جا اون گلهای کم رمق رو بو می کشن.
عطر هم که نداشته باشه گلهاشون، اما اونا حس می کنن که عمیق ترین عطر جاودانه زندگی رو وارد هوای احساسشون کردن.
و من خوب می دونم اون دختر و پسر اون لحظه ها و اون رزها و مریم های رنگ و رو رفته رو حتی با گرون قیمت ترین شب بو و مگنوم و مریم هلندی هم عوض نمی کنن.
این اثبات شده که معمولا آدما یه حریم فیزیکی رو با همه وحتی همکارای نزدیکشون و خانواده شون رعایت می کنن. معمولا چیزی در حدود 1.5 متر.
پس چطور می شه که یه انسان، انسان دیگه ای رو می پذیره تو حریمش و حاضر می شه یک عمر تنگاتنگ این انسان جدید بشینه و بخوابه و حتی برای لحظاتی و ساعتی هم که نیست و جدا می مونن از هم، برای بی فاصله ترین ارتباط ممکن دلش تنگ بشه؟
حاضریم فدا بشیم. حاضریم حس و لحظه ها و زمان و سلامتی و پول و زندگیمون رو با کسی قست کنیم که ممکنه از ابتدای زندگیمون اصلا نمی شناختیمش و من اصرار دارم به این که ثبت یه اسم تو شناسنامه و چند خط توضیح عربی و یه اتاق مشترک، پر رنگ ترین نقطه های اشتراک دو تا انسان نیست.
و من حس می کنم تو روال عادی زندگی به اشتراک گذاشتن این همه داشتۀ بی نظیر، بی عشق محاله.
می شه عشق رو توی انتظار شیرین صبح گاهی برای شنیدن یه صبح به خیر جانانه، وقتی خیلی از ماها خوابیم پیدا کرد.
می شه عشق رو توی التهاب همراهی یه انسان دید.
می شه وقتی حس می کنی کسی بی توقع دوستت داره و حاضره لحظه ها و داشته هاش رو با تو شریک بشه، عشق رو جرعه جرعه نوشید.
می شه وقتی پیش از این چینی احساست با نگاه کم رمقی هم می شکست، با بودن یک عشق قوی بشی و پشت و پناه کسی باشی
می شه عاشق باشی و حس کنی صلاح یکی دیگه و خوب بودنش برات به اندازه خوب بودن خودت ارزشمنده
می شه وقتی اسمت رو بارها و بارها و پشت سر هم صدا می زنه و نفسش هنوز هم بعد از مدتها بند میاد وقت صدا زدنت، عشق رو احساس کنی و لبریز شی
می شه عاشق باشی و عاشق بمونی و عاشق بمیری
و شاید تنها با عشق می شه جون بدی به اعتمادهایی که خیلی وقتها رو تختهای با ملافه سپید جا می مونن و هیچ نمی فهمیم که تن کمترین بهاییه که اونجا جا گذاشتیم. و شاید تنها با عشق بشه باز دستی به سر و گوش این اعتمادها کشید.
مراقب داشته هامون باشیم