می خوام فراموشت کنم اما چشم هام نمی گذارن
حالا زمان مرور شده و اشک هایی که در ماتم این خاطرات تلخ و شیرین مرثیه می خونن ،
رو دلم بی ترسِ از انتها ، می بارن .
مثل تمام فصل هایی که تو را کم می آوردم و می باریدن ، تا چشم هام دوباره به تو برسن .
اما دیگه رسیدنی در کار نیست .
باید چشم ها و دست هام باور کنن که تو دیگه نیستی .
نمیای .
نمی بینمت .
بی صدا و بی ترانه می مونن زین پس تمام واژه ها .
و چه سختِ
بیمار شدم اما بر نمی گردم
چرا که دیگه توانش رو ندارم .
طاقتم نیست .
با تو بد کردم تا فراموشم کنی ، اما خودم موندم که چطور فراموشت کنم .
نمی تونم وقتی دلم بهانه ت رو می گیره آرومش کنم .
از آخرین حرفمون بیمار شدم . تب کردم . سرفه می کنم و تو نمی دونی و نیستی که بدونی .
سرفه های خشک عصبی . یادته ؟
از بودنت هم متنفرم .
چه کردم با دلم ؟ چه کردی با دلم ؟
نا امیدانه چنگ می زنم به هر تکه پاره ای که با تو داشتم .
حتی خاطرات تلخ .
چه حقیر شده م امروز .
برنگرد . برو .
دیگه توانی نیست .
بگذار این بار برای همیشه بشکنم .
شاید فراموشت کنم . شاید
چه امید عبثی ، خنده م می گیره .
خداااااااااااااااااااااااااا.............. خداااااااااااااااااااااااا................خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چرا این اشک ها تموم نمیشن ؟
چرا فراموش نمی کنم ؟
چرا؟
مراقب داشته هامون باشیم