مرا ببوس، اما نه برای آخرین بار
امروز دلم میخواد دلتنگی کنم
بی این "آروم بگیر" ها
می خوام آروم رو به روی خیال بودنت پیش از اونکه بری سفر ، بشینم و تو بفهمی چه مرگمه،
بعد به روی خودم نیارم و تو هم به روم نیاری و من سبک شم.
میخوام تو شعرم کنی یا که من شعرت کنم
همیشه دلم می خواست کسی منو شعر کنه. یه شعر فاخر با واژه هایی لبریز، با قافیه هایِ بی قرارِ عوام پسند
دلم میخواد دل منو بشوری و تو آفتابی که نیست، روی یک بند بلند، پهن ام کنی و من خشک نشم. چکه هم نکنم. اونقدر که تا همیشه در انتظار خشک شدنم کنارم بمونی و من برای همیشگی شدنِ بودنت، هیچوقت خشک نشم.
خب تو که می دونی جنس من از بارونه. تو که می دونی من با خشک شدن هیچ میونه ای ندارم. تو که می دونی من ترک می خورم اگه خشک بشم، می شکنم، می میرم. تو که می دونی حتی کلمه های نا میزون یه دوست خیلی نزدیک و یه عشق هم اگه تکرار و تکراری بشه می تونه منو خشک کنه و بشکنه و بمیرونه.
راستی این رو می دونی؟ می دونی که من همه تلاشم رو برای بودنت کردم؟ می دونی ؟ خبر داری که چقدر خواستم باشی و ماهی نباشی؟ خبر داری که برام مهم بوده و هست که یه روح باکره چقـــــــــدر ارزش داره؟
دلم میخواد منو ببوسی. نه از اون بوسه های بی تکلف تابستونی. نه برای آخرین بارِ ترانه " مرا ببوس، مرا ببوس ، برای آخرین بارِ" نراقی.
منو با یه رژ صورتی اکلیلی بیست و چهار ساعته شایدم 48 ساعته و شایدم پاک نشدنی ببوس. وقتی نفسم بوی سیگار می ده. یا لبام خشکی زده از برف.
دلم می خواد منو ببوسی. فرقی نمی کنه کنار زاینده رود باشیم، تو یه جنگل خوشگل باشیم، رو میز کنفرانس اطاقم و یا وسط یه تختخواب دو نفرۀ نرم.
می دونی سیب نماد عشقه؟ دلم میخواد یک سیب رو درسته قورت بدم بعد از این که حسابی عطرش رو تو ریه هام جاری کردم. دلم میخواد منو عین یه سیب بکاری، دلم می خواد وقتی سبز شدم میوه م حتی اگه خوردنی هم نباشه، هر کسی میوه هام رو دید حس کنه که هنوز فرصتی برای عاشقی داره، فرصتی برای زندگی، فرصتی برای جوشش و خروش، فرصتی برای دیدن یه دریچه
یادت باشه خورشیدکم، دریچه اگه دریچه باشه هیچ ربطی به تعداد موهای سپیدت نداره نازنین، ربطی نداره که چند سالته و قبل از این روزگار چه بلایی سرت آورده. ربطی نداره که چه اشتباهاتی کردی و ربطی نداره به این که هنوزم تو کمینت نشستن انسان نماهایی که حتی از حضور کوتاه و بی منظورت برای خودشون دنیایی از آینده می سازن.
دریچه اگه دریچه باشه تو می تونی صورتت رو صادقانه نزدیکش کنی در حالی که پیشونیت رو می چسبونی به شیشۀ این دریچه و دستای کشیده و خوشگلت رو دو طرف صورتت می زاری، به خوشبختی اون طرف دریچه نگاه کنی و لبریز شی از حسِ خوبِ بودن، حسِ خوبِ زندگی
نمی دونم چند سالِ که دل خوش کردم به ترانه داریوش اقبالی، همونی که توش می گه: "خدایا یارِ من کی بر می گرده آخه این از خداوندی به دوره" نمی دونم چند سال دیگه باید به این ترانه گوش بدم تا تو و خدای تو صدای منو بشنوین و یه روز تو با اومدنت چشمامو روشن کنی. نمی دونم چقدر دیگه باید به جای خالی و تیکه خالی توی سینه م نگاه کنم و منتظر باشم که برگردی و اون تیکه از وجودم رو که با رفتنت بردی سر جاش بزاری. اما عشق بزرگوار من، حس می کنم ذات یه عشق صادقانه که کم هم پیدا می شه این روزا، انقدر ارزش داره که تا ته عمرم منتظرت بمونم
پس یه قرار شیشه ای و خالص دیگه با هم می زاریم. بازم بی قراری از من، انتظار از من، عاشقی از من و صداقت حضور از تو
مراقب داشته هامون باشیم