رذیلانه می روند
میآیند
با ادعاهای خالی
و دهانهایی پر از تا همیشه
کنار آتشِ تو مینشینند
دستهای یخزدهشان را
با قولهای گرم تو
گرم میکنند
میگویند
رفاقت یعنی ماندن.
و تو
چه سادهدلانه
در را تا ته باز میگذاری
آنها
کلید خانهات را نمیخواهند
نه
آنها
فقط گرمای خانه را میخواهند
وقتی شبِ نیازشان بلند است
تو
چراغی میشوی
که خودت را میسوزانی
تا گرم بمانند
اما صبح که میرسد
و جیبهایشان
دوباره وزن میگیرد
ناگهان
بهانهها جوانه میزنند
گاه میگویند
زمانه عوض شده
گاه میگوید درک کن
راههامان جداست
و گاه
با لبخندی مودبانه
پشتشان را به دیروز میکند
و از شلوغی سرشان می گویند
عجیب است
دیشب
تا ابد
در دهانشان جا میشد
اما امروز
حتی یک بمان
در گلویشان گیر میکند
آدمها گاهی
نه خنجرند
نه دشمن
فقط
لیوانهای یکبارمصرفِ رفاقتاند
تا تشنگیشان رفع شد
تو را
کنار سطلِ فراموشی
میاندازند
و با قیافه هایی حق به جانب
رذیلانه میروند
با همان زبانهای شیرین دیروز
به سراغ آتشی دیگر
تا باز ادعا کنند تنهایند
مراقب داشتههامون باشیم