بهانه‌هایت

منظم بودند

مثل گزارشِ یک قتلِ بی‌صدا

هر روز

یک دلیل تازه آوردی

تا زخم قدیمی را قانونی کنی

گفتی خسته‌ای

ناچاری

گفتی نمی‌فهمم

گفتی دنیا علیه توست

و من

شدم دیوارِ تمرینِ مظلوم‌نمایی‌ات

اشک‌هایت

نمک نداشت

طعمِ حسابگری می‌داد

انگشتت را

به سمت من گرفتی

با دستکشِ سفید

که لکه‌های خودت

به چشم نیاید

اما یک‌بار

فقط یک‌بار

نامِ او

در مکثِ صدایت لرزید

همان‌قدر کافی بود

که بفهمم

جای خالی‌ات

از قبل پر شده است

دروغ‌هایت

آهسته راه می‌رفتند

اما تهِ کفش‌هایت

ردّ تازه‌ای بود

که به خانه‌ی دیگری می‌رسید

تو رفتی

با چهره‌ی معصوم

و تلاش کردی

بارِ خیانت را

در جیبِ من بگذاری

اما حقیقت

چیزی نیست که دفن شود

شب‌ها

می‌آید

کنار تختت می‌نشیند

و از تو می‌پرسد:

اگر بی‌گناهی

چرا هنوز

جرأت نمی‌کنی

به آینه نگاه کنی؟

من عذاب وجدان ندارم

که صد و یک از صدم را

برای دروغ‌هایت گذاشتم

این تویی

که زین پس

باید با صدای قدم‌هایت

در راهروی خالی

زندگی کنی

مراقب داشته‌هامون باشیم