من

سال‌ها

در ازدحام دست‌ها

بی‌دست ماندم

نه از بی‌پناهی

نه از کمبودِ فرصتِ بوسه و آغوش

که بازارِ تن همیشه داغ است

اما من

تن ‌فروش و خریدار تن نبودم

یاد گرفته بودم

انسان ماندن

گاهی یعنی

نه گفتن

به آسان‌ترین لذت‌ها

من

با نیازِ تن

چانه نزدم

انکارش نکردم

با هوس

هم‌دست نشدم

با دلِ کسی

برای پر کردنِ شب‌هایم

بازی نکردم

تنهایی را

عمداً انتخاب کردم

مثل سربازی

که می‌داند

شلیک نکردن

گاهی شجاعانه‌تر از

جنگیدن است

سال‌ها

کنار خودم پیر شدم

و در آینه هرروز

ردِ پای صبر را دیدم

و اکنون

در آستانه‌یِ پیرساله‌گی فهمیدم

وفاداری

فقط برای دیگری نیست

مراقب داشته‌هامون باشیم