آرزو کردم
آرزو کردم خدا سایهیِ سرت باشد
و سلامتی و آرامش و لبخند
در زندگیات جاری
آرزو کردم عزیزان و متعلقاتت هم
دل خوش و سرخوش باشند همیشه
بخواهی یا نخواهی دوستِشان دارم
آرزو کردم روحت همیشه بخندد
سرِ چشمها را که
می شود به آسانی کلاه گذاشت
آرزو کردم بدانی بودنت و خوب بودنت
برایم مهمترین دلیل و هدف
برایِ ادامهیِ زندگیست
آرزو کردم که بدانی و باور کنی که تو خوشبختی
چون کسی هست که واقعا دوستت دارد
خندیدنت برایش مهم است
به حرفهایت با دل و جانش گوش میدهد
بدونِ قضاوت درکت میکند، بغلت میکند
در اوجِ نگرانیهایِ نجیبانهات
سرت را گرم میبوسد
و شریکِ تمامِ دیوونه بازیهایت است
آرزو کردم بدانی من حتی اگر
گاهی با تو مخالف هم که باشم
در جبههیِ تو باقی خواهم ماند
من نیمهشبی در کنارِ دیوارِ سردِ بیمارستانی بیربط، بی قضاوت و نقاب به تمامِ گذشتهام فکر کردم
دیدم من حتی به بدترین تصمیمهایِ زندگیام هم افتخار میکنم
به زیستنم و آنچه نامش را تلاش گذاشتهام
همانجا بود که لبخندم حتی سرمایِ سختِ آن نیمه شب را شکاند
تو، عاقلانهترین و عاشقانهترین تصمیم زندگیِ منی
که همیشه به آن افتخار خواهم کرد؛ بانویِ صاحبدل
مراقب داشتههامون باشیم