چه در درونت نهفته داری؟

که وقت‌هایی که هستی

حتی ترافیکِ کج و معوجِ

خیابان‌هایِ این شهر هم

برایم بی‌اهمیت می‌شوند

چه در درونت نهفته داری؟

که خسته کننده‌ترین‌روزمره‌گی‌هایم

با تو جذاب و شورانگیز شده‌اند

چه در درونت نهفته داری؟

که غروبِ جمعه هم

با تمامِ نفس‌گیری‌اش

به شوقِ دیدارِ تو

لبریز از عطرِ نوروز است مرا

چه در‌ درونت نهفته داری؟

که منِ بی‌باورِ بی‌امید را

این‌چنین

به التهابِ زندگی‌پیوند داده‌ای

چه در درونت نهفته داری؟

که آن‌چنان نداشتنت حریصم کرده

که اگر روزی ببینمت

بی محابا و دور از تمامِ قواعد دنیا

فقط ببوسمت؛سخت ببوسمت

چه در درونت نهفته داری؟

تو که سال‌ها زاده‌ی خیالِ من بودی

و حقیقی ترین شده‌ای در جهانم

منی که تورا همه‌یِ عمر

فقط آرزو کرده بودم

چه در درونت نهفته داری؟

تویی که دستانت به لطافتِ نوازش

چشمانت به صداقتِ رود

و کلماتت نوازشگرِ روحِ من است

بانویِ صاحب‌دلم

مراقب داشته‌هامون باشیم