عنصر اصلی
سلام
زندگی گاهی می تونه ساده تر از اونی که فکر می کنیم شیرین باشه
درست وقتی حس می کنی داری به ته نزدیک می شی
درست وقتی حس می کنی همه چیز، ورای شعر و شعار داره تو رو به سمت زوال می بره
درست زمانی که حس می کنی ارزشمندترین موضوعات اجتماعی هم برات هیچ جذابیتی ندارن
درست زمانی که از نظر همه به ته خط رسیدی
و یا مثل این روزهای من
درست زمانی که حس می کنی به وجود این حال نزار جسمی و روحی، وقتی همه بهت مثل جزامی ها نگاه می کنن
وقتی سرفه هات بند نمیان
وقتی ریه هات کُپ کردن و خیال رها شدن هم ندارن
وقتی داروهای یه داروخانه هم نمی تونه بهترت کنه
وقتی هر چی داروی شناخته شده و نشده هم نمی تونه تو رو به سمت بهتر شدن هل بده
وقتی باز هم از یه دوست می شنوی که: هی فلانی انقدر بیخودی درمان نکن و خودت رو به در و دیوار نزن،
برو روانت رو درست کن
و من باز هم توی خودم فرو می رم
انقدر فرو می رم که دیگه پیدا نیستم
گم میشم و ... باز هم تو بهترین جای ممکن پیدا می شم
باز می فهمم یزدان پاک سرشتی هست که دوستم داره و برای من بهترین ها رو مقدر می کنه
یزدانی که اینبار حس می کنم دری رو به روم باز کرده که شاید آرزوی محال همه زندگیم بود.
یزدان خوب من
بنده ای آفریدی که گاهی از عهده دلش بر نمیاد . اما تو خوب می دونی چطور به سمتی که می خوای و تقدیر و صلاحش رو بر اون اساس نهادی، هدایتش کنی
خدای خوب من
این روزها بیشتر از یه خدا دوستت دارم، بیشتر از خدا بودنت . بیشتر از نزدیک بودنت . بیشتر از دستوری که برای بندگی دادی . بیشتر از باید های روزمره. این روزها تو رو با نیازم دوست دارم. با نیاز به کرنش، به پیشگاه وجودی لایزال.
وجودی که بودنش گاهی وقتا خیلی خوشگل و شیرین و ساده به من می فهمونه که: زندگی گاهی می تونه ساده تر از اونی که فکر می کنیم شیرین باشه
این روزها به این فکر می کنم که حتی روزمرگی های انسانهای همین شهر حتی اگه در حد یه همراهی ساده باشه و انجام یه کار خیلی ساده تر، وقتی بهش عمیق بشی و وقتی حس کنی حس همراهی، یکی از قشنگترین حس های موجود تو دستای بشره، پر می شم از هزاران واژۀ سبز
هزاران واژۀ عسلی رنگ، به رنگ چشمان پر فروغ یک عشق
پر می شم از سادگی نگاهی که به قول یه دوست: از حادثه عشق تَر اَست
شاید یادمون رفته که می شه از ساده ترین روزمرگیهای اطرافمون هم لذت ببریم. شاید به قول سهراب: چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید...
همیشه بین علما و دانشمندان گره ای بوده که به هیچ دستی باز نشده: این که بلاخره 5 عنصر حیات داریم یا 4 تا ؟
آب، باد، خاک و آتش
و یا
آب، باد، خاک، آتش و فلز
ولی من اینروزها حس می کنم همیشه یه عنصر از قلم افتاده . یه عنصر حیات بخش که از اون جاندار غارنشین شعرهای شاملو تا همین حالا و تا ابد از اون بی نصیب نبودن و همیشه حکمفرمای مطلق همه جوامع بشری بوده.
یه عنصر حیات بخش و رهایی دهنده و آزادی بخش به اسم "عشق"
و من می بوسم دستهای پر سخاوت این عنصر زیبا رو که:
رنگ می ده به همه بی رنگی ها، مثل نیلگون یه سحر زیبا از پس سرما و تاریکی شب، و عطرخوش زندگی رو به فضای هر زندگی پخش می کنه.
امیدوارم لحظه های زندگی همگی مون سرشار از این عنصر زیبا و دوست داشتنی باشه.
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان، به زیبایی رسند
پی نوشت: امشب، شب لیلةالرغائب یا به عبارتی شب آرزوهاست. امیدوارم همه به آرزوهای زیباشون برسن. امیدوارم یادمون باشه که می تونیم برای دیگران هم آرزو های خوب بکنیم و از خوب بودن عزیزانمون هم لذت ببریم. یادمون باشه که دعا هیچ محدودیتی نداره و می تونیم برای همه دوست داشتنی هامون آرزوهای خوب بکنیم.
پی نوشت: دوست داشتنی من، امیدوارم زندگی همیشه روی خوبش رو به تو نشون بده و هیچوقت صدای نفسهای قشنگت رنگ دیگه ای به خودش نگیره. دور یا نزدیک، شدنی یا نشدنی، و بی توجه به هیچ کدوم از قواعد مسخره دنیا، دوستت دارم
مراقب داشته هامون باشیم