عزیزِ جانم

من هنوز نرفته، سخت دلتنگِ توام

تو هم دلتنگی؟

کاش بیایی و میانِ آغوشم پنهان‌ شوی

کاش بیایی تا رنجِ دوری را

با قول‌هایِ واقعی سبک‌ کنیم

مثلا ‌من به تو قول بدهم حتی لحظه‌ای

از میان احساس و قلبم کنار نروی

و تو هم قول بدهی

وقت‌هایی که داری از دوری، از سفر

از فاصله و از تمامِ قواعدِ بی‌رحمِ دنیا

درد میکشی

خودت را مخفی نکنی

مگر نه این است که روزِ اول قول دادم

که هیچ‌وقت

باعثِ رنجشِ دل و جانت نشوم؟

باور کن بانویِ صاحب‌دل

منصفانه نیست

که باهم بخندیم ولی تنها گریه کنیم

برمی‌گردم

زودتر از آن‌چه حتی فکرش را بکنی

و آن‌گاه مثلِ هرروزِ این عمری

که باهم زیسته‌ایم

آغوش تن و دل و لبخندم

به رویت بازِ بازِ باز خواهد بود

های بانویِ صاحب‌دلم

تو در میانِ نفس‌هایم زندگی می‌کنی

گرم و مرطوب و عاشقانه

و من در هر دم و بازدم

تورا درونِ خودم احساس می‌کنم

مراقب داشته‌هامون باشیم