فکر می‌کردم بهشت باید

قسمتی از شانه‌هایِ تو باشد

نگاهم که به نگاهت افتاد

آن را جایِ دیگری یافتم

هنوز ابتدایِ نشئه‌گیِ چشمانت بودم

که موجِ گیسوانت چشمک‌پرانی‌ کرد

سرِ انگشتانم‌ که به موهایت رسید

درست ابتدایِ قدرت‌نماییِ آغوشت بود‌

در جست و جویِ عطرِ تنت بودم

که حرارتِ تنورِ ‌‌آتشینِ دلت

همچون عطرِ نانِ گرمِ تازه

مشامِ جانم را لبریز کرد

سفرم که در امنیتِ دلت آغاز‌ شد

دریافتم که من هیچم

و تو در تمامِ هیچِ من، همه‌ای

مراقب داشته هامون باشیم