در حالی که دارم به صدای زیبای مرحوم ناصر عبدللهی گوش می دم، به این فکر می کنم که اگه روزی کسی بخواد خوشحالم کنه، می تونه مهمونم کنه به قدم زدن تو کوچه پس
کوچه های یه شهر، تو دم دمای صبح که هنوز هوا روشن نشده و خلوتی و سکوت

و البته بارونی که بی منت می باره و براش سیمان و آهن و گلبرگ و فقیر و غنی فرقی نداره.

می باره و دست محبتش رو بی منت رو پوست شهر می کشه

مثل بارونی که امروز صبح بارید

مثل همه لحظه های 5 تا 6 صبح امروز

چقدر هوا لطیف بود امروز

دلم نیومد سوار سرویس همیشگی بشم و وقتی قیافه خواب آلود اما همیشه بشاش راننده رو دیدم و لبخند زدم، و وقتی در رو برام باز کرد ، از جلوش رد شدم و گفتم نه محسن آقا امروز نه

امروز می خوام خیس شم و منتظر تعجبی که جای لبخند ماسیدۀ تو صورتش رو گرفت نشدم

بارون صبحگاهی همیشه منو مجذوب می کنه . نوازش قطره های بارون که به پوست صورتم می خوره و نسیمی که خنکای وجودش رو به تنم می نشونه و منی که اینجور وقتا باز به شعر پناه می برم، به واژه ، به حس

به یه دنیا آرامشی که از صدای مهربون بارون می گیرم

" شاید بزرگترین ریسک زندگی من ، جسارت خیس شدن باشه "

و من امروز خیس شدم . خیسٍ خیسٍ خیس

انقدر که همه چیزم از لباسهام گرفته تا اندیشه هام و افکارم و حتی صدام خیس شده بودن از عطر بارون

خیس شده بودن از عطر خوب زندگی

و من باز هم شکر کردم خدایی رو که گاه گاهی خیلی پر رنگ، جوری که حتی وقتی از ارتفاع ساده لوحی خودم پرت می شم هم می فهمم که هست و جاریه در من .

ممنونم که هستی و حس بودن رو در من زنده می کنی

مراقب داشته هامون باشیم