غرغرای مردونه
سلام به همه
دلم گرفته . نمی دونم شاید از خودم .
نمی دونم شاید کارای من اشتباهَ ن
نمی دونم چی درسته چی غلط
رسماً هنگ کردم چند روزیه
یه هدف داشتم از اومدن به اینجا و اونم رسیدن و غوطه ور شدن تو یه فضای راحت و آروم بود.
جایی که بتونم به خودِ واقعیم نزدیکتر باشم
جایی که بشه توش نفس کشید .
راحت حرف زد
بی دغدغه و از ته دل خندید
یا مثل یه بچه با صدای بلند گریه کرد .
جایی که بشه بی ترس از شنیدن " چرا " های جور واجور اومد و نشست و حرف زد و شنید و رفت.
جایی که هی ازت نپرسن چرا .
یکی نیست بپرسه اینجا کجاست ؟
و من اینجا چه می کنم ؟ ؟ ؟
دلم گرفته .
یه روزی خسته از خیلی چیزا اومدم اینجا برای اینکه دلم باز شه .
اما امروز انگار دلم تنگ شده برای خودم .
واسه خود واقعیم دلتنگم
واسه رسیدن به آیینه ؛
و از اون مهمتر به شیشه .
به چیزی که بشه از اینورش ، اونورش رو دید .
انقدر صاف و ساده باشه که بشه ازش عطر خوب زندگی رو نفس کشید و نشستن این حس خوب رو تو بند بند وجود به نظاره نشست.
جدی این یه سواله که آیا همه باید خوب باشن ؟
همه باید پاک باشن ؟
مگه همه باید دوست داشتنی باشن ؟ ؟ ؟
اگه اینطوره من اصلا نمی خوام خوب باشم .
نمی خوام قید و بندی ( به معنی قید و بندای مرسوم و معمولِ مسخره ی ِ متداول ) داشته باشم .
من می خوام آزاد ( نه هرزه ) باشم .
می خوام خودم باشم .
خودی که هر چند مورد پسند و تایید خیلی ها نباشه، اما به منِ واقعی نزدیک باشه .
چرا کمتر کسی حاضره اونجوری که هستم منو ببینه ؟
حالا یا بپذیره یا تُفم کنه بیرون
مهم نیست چجوری نگام می کنه.
مهم اینه که هر جور نگام می کنه و هر جور برخورد می کنه ، منو جوری که هستم بپذیره یا حتی نپذیره .
اما مهمه همینی رو که هستم دوست داشته باشه یا پس بزنه .
...
اکثرمون سیاهیم یا سپید و کمتر کسی حاضره تُنالیته های خاکستری زیبایی رو که می شه میون این همه تاریکی و روشنایی کشف کرد ، ببینه و از اونا لذت ببره .
به دنیا میایم و می میریم و این میون یه خط فاصله هست.
زندگی ____ مرگ
و کی می تونه بگه تو این خط فاصلۀ ظاهراً کم ارزش ، خوشی ها و لذت های کم تعدادی رو تجربه کرده ؟
و هیچ چیز با ارزشی تو این خط فاصلۀ ظاهراً کم مقدار نبوده که جزء داشته هاش محسوب بشه ؟
دلم گرفته
راستش اینجور وقتا همیشه به شعرام پناه می برم .
همیشه می رم سراغ اون قسمتایی از شعرام که پُرم می کنن
مثل این شعر :
زندگی در صدف خویش گهر ساختن است
در تف کوره غم رفتن و نگداختن است
هنر زنده دلان خواب و پریشانی نیست
از همین خاک جهان دگری ساختن است
این واسه حال الانم خوبه
می دونین الان یه شعر دلم می خواد و اینکه تو خیابون راه برم و با صدای بلند بخونمش و تو صورت آدمایی که مثل احمقا نگام می کنن و ته دلشون واسه یه مجنون آتیش می گیره و می سوزه ، لبخند بزنم .
یه شعر با این مضمون که امیدوارم حالمو بهتر کنه
امیدوارم
کاش می دانستی
زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست
اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست
زندگی جنبش و جاری شدن است
از تماشاگه راز
تا به جایی که خدا می داند
لیک با تابش مهر چیزهاییست
که در جلوه رویاییشان
وسعت آینه مفهوم تبسم دارد
پ ن : رفتم و کمی قدم زدم و شعر خوندم برای خودم و حس می کنم خیلی بهترم .
مراقب داشته هامون باشیم