هاي بانوي صاحبدل

تو سوار بر مدارِ بي قراريِ مني

و من، مسافرِ سالها در انتظار مانده

تو ساحل نشين متلاطم ترين درياي بي قراري

و من تخته پاره سوارِ در حسرت مشتي خاك سفت

دير زماني ست حكايت من و آرامش

حكايت سايه و مردي غريب است،

كه سعي دارد معدود دانه هاي برف زمستان را

كف دستان بزرگ و ملتهبش

براي هُرم تابستان ذخيره كند

"ما" شدن من و "تو" براي من

روياي مستانه اي ست

اما

اعتراف مي كنم

من همان ابله داستان هاي عاشقانه ي كُهَنَم

كه هنوز ايمان دارد به عشقِ وامق و عذرا

اعتماد دارد به دلداده گيِ شيرين و فرهاد

و باور دارد همدليِ بيژن و منيژه را

هاي #بانوي_صاحبدل

دوست داشتنت وابسته به هيچ چيز نيست

این درست است که تو همیشه در خیالِ من جان داشته‌ای

اما بدان که دوست داشتنت، ابتدايي ترين نفس هاي عميق يك مردِ در حالِ خفگي از آب اقيانوس است

ميتواني، دريغش كن

.

.

مراقب داشته‌هامون باشيم