این شبا وقتی خسته از کارا و کشمکش های روزانه به خونه می رم و بچه می شم و بعد از اونکه از پس بازی های ناتمومم با پرهامم و تماشای کودکی هاش ، خوابش می بره ، به این فکر می کنم که از کِی قالب من سیاه شد ؟

از کٍی شروع کردم به انتخاب هایی که اکثرا تو این قالب ، نتیجه ای جز انتقال یه حس ناشی از دلتنگی نداشتن ؟

البته اینم بگم برای شناختن من زیاد نیاز به تعقل و تفکر ندارین . من می تونم یکی از همکارای شما باشم که هر روز می بینینش . یه مرد جدی و محکم که آزارش به هیچ کس نمی رسه و بزرگترین حامی شماهاست جلوی مدیرای بالا دستی .

یکی که اصلا فکر نمی کنین ممکنه مشکلی داشته باشه تو زندگیش و همیشه از خانواده ش با احترام یاد می کنه جوری که گاهی به همسرش حسودی هم می کنین . کسی که به خاطر تجربه کاری و البته سخت کار کردنش ممکنه کمی بیشتر از شما تو کارش تخصص داشته باشه .

ولی خب هر کسی برای خودش اسرار مگویی داره که نمی شه همه جا بیانش کرد و شماتت نشد . نمی شه موند و هیچی نگفت و گذشت . نمی شه تحمل کرد . نمی شه لبخند زد و دم نزد ...

یه جا سر ریز می شه .

اینجور وقتا یکی جدا می شه و یکی عصیان می کنه و محیط خونه رو پر از تشنج می کنه و یکی هرز می پره ( نه فقط تنی و جسمی ) و یکی هم می مونه و سعی می کنه از کمترین ها برای خودش بهترین ها رو بسازه تا موجودی که کاملا خواسته بوجود آورده اون رو ، به سرانجام خوبی برسونه ، بی توقع و حساب گری که با اصل عشق ورزیدن منافات داره .

راستش تو این عشقبازی های شبونه من با احساسات جدیدم ، و با توجه به یه حس جدید که نیاز به تغییر رو توی من بوجود آورده و این که اگه حس کنم مدت زیادی بی دلیل و بهانه تو یه حالت ثابت موندم باعث شده بخوام تغییری هر چند کوچیک و بی ارزش از نظر بقیه و پر رنگ و پر ارزش از نظر خودم رو انجام بدم .

وقتی آدم تصمیم می گیره تو زندگیش تغییراتی به وجود بیاره بدجوری ته دلش روشنه پر از انرژی می شه و خوشحاله ، و من این روزها سرشارم از این حس دوست داشتنی
دلم یه زندگی جدید می خواد ، یه شروع تازه ، احساس می کنم از این یکنواختی خسته شدم ،ممکنه زود یا دیر از این حسم هم برگردم اما می خوام حس الانم رو ثبت کنم.

حسی که دارم تازه تجربه اش می کنم . امروز از صبح این حس باهام بیدار شد و الان به اوج خودش رسیده . دلم می خواد یه جور دیگه باشم ، اما نه یه آدم دیگه ، که فاصله میون عوض شدن و عوضی شدن خیلی کوتاهه ، می خوام خودم باشم و تغییر من خیلی ریز و تو لایه های عمیق دلم شکل بگیره نه تو ظاهرم که فنا شدنی باشه به زودی با هر نسیم نا به جایی .

هنوزم همون کامرانم . که حرفام رو رک می زنم و وقت عصبانیت تو چشمای طرف از حرفم دفاع می کنم و به وقتش بی مهابا عشق بورزم .

این شبا به چیزای دیگه ای هم فکر می کنم ،

عطر سیب که یادآور عشقه برام .

صدای سکوت یه درخت که یادآور استواری و نجابته برام .

چشم آهویی خرامان که یادم میاره یه جفت چشم چقدر می تونن نجیب باش .

و زیبایی یه گل سرخ که یادآور یه جذابیت مثال زدنی برام .

و تو این لحظه های خاص حاضرم از همه چیزم برای داشتن رویاهای شبونه م بگذرم .

برای آدمی که ماه ها ست نخندیده ، لبخند زدن سخته ، فشار زیادی رو شونه هامه که باید مهارش کنم . خوب بلدم این کار رو . اصلا نصف زندگی من به این گذشته که هر جور فشار طبیعی و غیر طبیعی رو به مسخره ترین شکل ممکن از خودم دور کنم ، خلاف جهت آّب شنا کنم و همیشه خودم رو نادیده بگیرم .

مدتها اشکامو کلمه کردم و گذاشتم اینجا . هنوزم معتقدم اشک از صفای دله و هر کسی نمی تونه بباره . اما نباید این اشک ریختنها عادت بشه که عادت به هر چیزی ملال آوره .

اولین باری که تخته دایو رو دیدم از ارتفاع کمش، خندم گرفت.. اما وقتی روش ایستادم ، لرزشش تمام اعتماد به نفسم رو ازم گرفت . از اون بالا شیرجه زدم ، یه شیرجه کوتاه ، ترسیده بودم ، با شکم به آب خوردم ، داخل آب فرو رفتم ، بیشتر و بیشتر ، لجبازانه از این همه ترس و حماقت نفسم رو نگه داشتم اونقدر که دیگه نمی دونستم باید نفسمو نگه دارم یا بدم بیرون ، اونقدر که دیگه شاید نمی دونستم می تونم بیام روی اب یا نه، و بلاخره اومدم بالا .

الان چند شبیه بدجور دلم استخر می خواد ، با یه تخته دایو بلند ، و یه شیرجه عمیق ، اینقدر بلند تا فرصت داشته باشم همه خاطرات شیرین کوتاه اما به یاد موندنی رو مرور کنم و دعا کنم این خاطرات همیشه با من باقی بمونن ، اینقدر عمیق که منو با خودش ببره یه جای دور .

دیشب انقدر عاشق بودم که خدا پیشم اومد .

همون موقع بود که خدا بهم گفت هیچ چیز از سر تصادف نیست ، گفت هیچ حضوری و برگشتی بی حکمت من نیست ، فقط اونقدر باید بزرگ شی تا هدف واقعی رو بشناسی.

و من تو این چند شب به دنیا اومدم و دیشب بزرگ شدم .

دیشب به مرگ هم فکر کردم . دیگه دوست ندارم اگه مُردم تو آگهی رفتنم و پیام های تسلیت بنویسید : بیچاره ناکام مرد .

کام هر انسانی عشقشه و منی که از ازل تا ابد عاشق تمام کائنات بوده ام ، عاشق تمام هستی بوده ام ، عاشق تمام خوبی ها بوده ام ، باید برای کام گرفتن از این همه عشق تلاش کنم .

شاید اگه ادامه بدم ، نوشتن چند تا مثنوی هم عطش نوشتنٍ امروز منو سیراب نکنه . که این بار بهانه ای نه ، که دلیلی محکم دارم برای نوشتن و اینگونه نوشتن .

اینبار شاید قوی تر از همیشه حرف همیشگی رو جوری تکرار می کنم که برای خودم بیشتر از شما که دوستین و به داشتنتون افتخار می کنم اثربخش باشه .

یادمون باشه :

مراقب داشته هامون باشیم