چهل سالگی به بعد 

که عاشق شوی 

دیگر اسمش را نمی نویسی کف دستت 

و دورش قلب بکشی 

یا عکسش را بگذاری لای کتاب درسی ات 

و هی نگاهش کنی 

چهل سالگی به بعد که عاشق شوی 

آخرين ساعت هاي تابستان و در آستانه ي ورود به پاييز

مي زني به كوه و دشت

یک لیوان چای می ریزی 

می نشینی پشت پنجره طبيعت

و تمام شهر را 

در بارانی که نمی بارد 

با خیالش قدم می زنی

 

 

 

مراقب داشته هامون باشيم