سلام ٤٠ سالگي

 

 

"تو" را دوست دارم

نه چون باد

كه ناگزير به رفتن است

من ناگزير نيستم به دوست داشتن "تو"

دوست داشتنت، انتخابِ من است

هميشه مي دانستم بهشت، روي زمين است

مساحتي كوچك به وسعت بازوان "تو"

هرچند گاهی شبیه آدم های معمولی اشک میریزم و لبخند میزنم

گرچه شبیه ادم های معمولی حرف میزنم و راه میروم

گرچه شبیه آدم های معمولی حتی گاهی وقتها خسته میشوم،

دلتنگ میشوم؛

اما چند سالی می شود که حالم حال یک آدم معمولی نیست

من، دو نفر هستم

انگار دو تا قلب در سینه ام می تپد

من معمولی نیستم وقتی از عشق تو رویینه تن شده ام، "بانوي صاحبدل"

حتي وقتي نداشتمت.

سالهاست تمام خانه ام را از شعر پر کرده ام

شعرهايي به يُمن حضور "تو"

و امروز در آستانه ورود به ٤٠ سالگي

شايد ديگر تعبير من از خوشبختي

دروغ و توهمي در گذشته يِ اساطير نباشد

شايد خوشبختي در همين نزديكي است

جايي ميان بازوان "تو"

"بانوي صاحبدل"

 

پي نوشت: ورود به ٤٠ سالگي بر خلاف تصورم، هيچ حس خاصي نداشت

 

 

 

 

مراقب داشته هامون باشيم