یکسال که بزرگتر می شم

انگار بارهام هم سنگین تر می شن

زندگی هم سنگین تر میشه

اصلا انگار عمر هم سنگین تر می شه

گذر زمان هم برام سنگین می شه

خودم هم سنگین می شم

دیگه راحت نمی تونم قدم بردارم برای هر کاری و هر چیزی

دیگه دل دل می کنم با خودم که برم یا نه همونجا بمونم برای خودم

و به پلک زدنی، هر یکسالی که می گذره انگار چیزی ته دلم ، ته نشین می شه

و نمیدونم با اونهمه خاطره و گذشته چه کنم

بسپارم به دست باد یا همون جا ته دلم نگهشون دارم

یکسال که می گذره انگار حتی جای خودم رو با آدمی که دیگه نمی شناسمش عوض می کنم

یکسال که می گذره خیلی چیزها در من عوض می شه

و حتی حسم به آدمهایی که تو زندگیم هستن هم عوض می شه

بعضیا رو دوست تر دارم و از بعضیا بیشتر فاصله می گیرم

حتی واژه ها و تکه کلام هام هم عوض می شن

یکسال ، شاید خیلی راحت به زبون بیاد ولی در واقع خیلی اتفاقا می افته که گفتش خیلی هم راحت نیست

اما می گذره هر چی که باشه می گذره

امسال شب تولد من شب خاصیه برام

امسال حس خوبی دارم انگار . امسال حتی اگه باز هم یادش نمونه شب تولدم رو ، انگار لبخند
می زنم

شاید حتی فرصت تکرار یه شب تولد دیگه و انتظار برای اینکه یادش باشه یا نباشه هم ، نباشه

پس امسال زیادی سخت نمی گیرم

نه به اون و نه به خودم و نه به دنیا

دنیایی که زیادی توش وول خوردم و انگار سهم من همین بوده که دارم

یه بغل رویا و خاطرات بارونی

که مهمترینشون بر می گرده به جایی تو شمال شرق ایران . تنها جایی که توش واقعا زندگی کردم

هر چند طولش کوتاه بوده اما عرض و عمقش رو هنوز خودم هم نتونستم کشف کنم

حلالم کنین . همه شماهایی که تو شادی و غم تنهام نگذاشتین و همه شماهایی که با دردام درد کشیدین و با خوشحالیهام خندیدین

همه شماهایی که حتی منو نفهمیدین و بعد از پستای نه چندان خوشایند اومدین و نوشتین :

خیلی خوب بود دوست عزیز . به ما هم سر بزن

حتی بی اونکه جمله ای مطالب خیس منو بخونین

و شماهایی که تا عمیق ترین جنبه های روحی منو تشخیص دادین از کلمات ساده و از دغدغه هام

و من امیدوارم بعد از یه غیبت چند روزه باز برگردم و ببینمتون اینجا

برای همه اونایی که دوسشون داریم آرزوی بهترین ها رو بکنیم و به یادشون باشیم

پی نوشت : به دلایلی این پست زودتر آپ می شه . روز واقعیش دوازدهم بهمنه

مراقب داشته هامون باشیم