دیشب خواب "تو"را دیدم

کوتاه و مختصر 

"تو" لبخند زدی

و من

از خواب پریدم 

یادت هست گفته بودم من کلا خواب نمی بینم یا اگر هم ببینم فراموشم می شود؟ 

اما اینبار "تو" فراموش نشدی 

با همان دوربین عکاسی در دستت که دیگر به آن هم حسودیم می شود

می دانی؟ آن شب، صبح که شد، چشمانم را با بغض شستم

شاید دیر باشد اما 

تصمیم گرفته ام اینبار اگر خواب "تو"را دیدم

چشمانم را برای ابد بسته نگاه دارم

می خواهم اینبار امتداد رویای کوتاه "تو"را 

به صبح و خوشید و برگ و علف پیوند بزنم

از این پس آنقدر خاطرات "تو"را

عشق "تو"را

حس "تو"را

و صورت "تو"را در خواب تکرار می کنم 

تا همه صبح های من، به خیر باشد

بی "تو" 

تمام صبح های من، سرشارِ شر است؛

"بانوی صاحبدل" 

 

 

مراقب داشته هامون باشیم