فكر ميكردم

"ﺗﻮ" ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﮐﻢ ﻧﯿﺎورﻡ

فكر ميكردم

"تو" ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﻢ

ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺭﺍ

ﻋﺸﻖ ﺭﺍ

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ

و ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ

فكر ميكردم 

"ﺗو" ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯽ

ﺗﺎ ﺣﺮﯾﺮ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﺑﭙﯿﭽﻢ ﺩﻭﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﻟﻢ

ﻭ ﺩﻟﮕﺮﻡ ﺷﻮﻡ

فكر ميكردم 

"تو" ﺑﺎﯾﺪ باشي

ﺗﺎ ﺩﻟﻢ 

ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ

ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ

و آزادي را

ﻟﻤﺲ ﮐﻨﺪ

فكر ميكردم

"تو" بايد باشي

تا انديشه هايم ماندگار باشد

ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ

حتي پس از مرگم

من آنقدر كوتاه و عميق با "تو" بوده‌ ام

که از بودن کنار دیگران سردم می‌شود

يخ ميزنم

اما

خوب كه فكر ميكنم

خوب كه مرور ميكنم همه بودنمان را

و قضاوتت ر

و مرور می کنم 

ارتفاعی که پس از بودنت گرفتم

و خیال سقوط پس از آن را،

ترجيح ميدهم

يك شب سرد زمستاني

هرگز براي من صبح نشود،

"بانوي صاحبدل"

 

 

مراقب داشته هامون باشیم

 

 

پی نوشت: سرکار خانم پروانه، نوشته های من و خود من و اینجا هیچوقت هیچ ربطی به تو نداشته و نداره و نخواهد داشت.

پی نوشت: حالم بده