گاهي وقتا اتفاقاي زندگي آدما جوري رقم مي خوره كه باورش تو دنياي واقعي حتي براي خود اون ادما هم مشكله

گاهي وقتا دو دوتا چهارتا هاي عقلاني و حتي گاهي فلسفي آدما، هيچ جوره اونا رو حتي تو خواب هم به سمت و سويي كه دارن كشيده مي شن، نمي رسونه

ساده بگم

اتفاقايي تو كل 9 ماهي كه از سال 92 گذشته برام افتاده كه هيچوقت حتي تو خواب هم برام باورپذير نبود.

به هر طرفش كه نگاه مي كنم سرشار از نشونه هاييه كه فكر كردن به هر كدومش و از اون مهمتر گرفتن نتيجه از چند و چونشون، خيلي بيشتر از زمان محدودي كه من در اختيار دارم، وقت مي بره

برا ي توضيح الكنشون همين بس كه حس مي كنم افتادم تو جريان يه تونل كه خودم كنترل زيادي روش ندارم. اصلا ترسناك نيست، اصلا خشن نيست كه بر عكس،‌گاهي انقدر شيرين و باور نكردنيه كه دائم با خودم تكرار مي كنم: اگه اين روش كار كردنه، اگه اين روش وصل شدن سيمه، اگه اين روش زندگيه، پس من تو اين سالهايي كه گذشت چه غلطي مي كردم؟ ؟ ؟

به هر حال با اين كه مي دونم نوشته هاي اين بار از هميشه گنگ تره، اما بايد بگم دونسته هاي منم بيشتر از اين نيست و با كلمه و حرف و كتاب و واژه نمي شه حس اين روزهام رو منتقل كنم . حتي به خودم

مرورشون انقدر شيرين كه روياهاي شبونه من،‌ سرشار شده از عشقبازي با حس اين روزهام

براي بار دوم، عازم سفرم.

به برگشتن و برنگشتنش فكر نمي كنم. به اين كه كربلا و كاظمين و نجف و بغداد و ... امن نيست فكر نمي كنم. به چشماي نگران آدماي دوست داشتني اطرافم هم زياد فكر نمي كنم. اينم برام ارزشمنده كه مي بينم همين تعداد خيلي كم هم توي زندگيم هستن كه نگران رفتن و برگشتنم تو اين شرايط باشن. آدمايي كه به زبون نميارن ولي من از لاي سكوتشون و عمق نگاهشون و بهانه هاي آب دوغ خياري شون خوب مي فهمم كه نگرانم هستن.

و پسركم پرهام،‌ هنوز هم بزرگترين نشونه و دليل و انگيزه براي برگشتن؛‌ براي جنگيدن و تلاش

عازم سفرم و انقدر اونجا وقت دارم كه به ياد تمام آدماي خوب زندگيم باشم.

بلد نيستم حلاليت بطلبم. خوبي اگه ديدين بازگشت خوبي هاي خودتون بوده و بس؛ و بدي ها رو اگه ممكنه به دست فراموشي بسپارين.

 

مراقب داشته هامون باشيم