چيزي شبيه معجزه
چيزي شبيه معجزه
شنيدن خبر سقوط يك بچه 5ساله در طول سفر به عتبات عاليات، خبري نبود كه كسي بتواند از آن به سادگي عبور كند. شنيدنش نفس كشيدن را سخت كرد و هجوم افكار مختلفي كه اغلب آنها به نيستي و از دنيا رفتن يك كودك خردسال ختم مي شد. با دستاني لرزان و دلي پر آشوب شماره پدرش را مي گيريم و چند بوق ممتدي كه مي خورد تا گوشي تلفن توسط پدر كودك پاسخ داده شود برايمان طولاني تر از طولاني به نظر مي رسد. مردّديم. چه بپرسيم؟ مكالمه را با ابراز هدردي و تسليت آغاز كنيم و بگوييم كه مارا در غم از دست دادن طفل بي گناهتان سهيم بدانيد؟ و يا به كور سوي نه چندان اميدوار كننده و ابهام آميز اميدمان بياويزيم و كمي محتاط باشيم؟ راه دوم را انتخاب مي كنيم و مي گوييم: ما خبر نگران كننده و تاسف باري شنيديم. پدر اما از آن سوي تلفن، لحظات پر التهابمان را بلاخره اينگونه به پايان مي رساند: بله فاجعه بود اما به خيرگذشت. نفس هاي در سينه حبس شده مان فرصت رهايي مي يابند و چشمهايمان راه خروج بغض را نشانمان مي دهند. بله. محمد احسان جعفري اتابك، كودك 5ساله قمي كه دلش را همراه پدر و مادر و مادربزرگش در صحراي كربلا به دوست سپرده بود و راهي منزل گاه يار شده بود، به طرز معجزه آسايي پس از سقوط 15متري از طبقه پنجم يك هتل، نجات يافته است. جمعه يكم آذر 92 راهي شهر مقدس قم شديم تا اين زائر مجاور حضرت معصومه را از نزديك ببينيم. بازهم بوي آشناي ياس در يك كوچه از اين ديار. بدون پيدا كردن منشاء بوی یاس پیچیده در کوچه، با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که رد عبور فرشتگان را می شود در خانه اش پیدا کرد، با لبخند پذیرایمان شدند و از ابتدایی ترین قدمهایمان بر فضای آن خانه، احساس عجیبی به ما می گوید که اینجا حسي دارد از جنس لبخند، از جنس حمايت، از جنس عاشقي و تسليم محض به قدرت و رضايت حضرت حق. پدر احسان، با شور و حال خاصي ماجرا را تعريف مي كند. او هم به خوبي مي داند نظر كرده اي در خانه دارد كه هرقدر از معجزه اي كه برايش رخ داده بگويد، باز هم كم است. مرور اين اتفاق و ديدن فيلمي از ارتفاع آن ساختمان به قدري حساس و نفس گير است كه بارها بغض راه گلوي شنونده و گوينده را مي بندد و تنها لبخند محمد احسان است كه ياريمان مي كند تا باز هم پدر بگويد و ما بشنويم. پدر از خوابي مي گويد كه محمد احسان پيش از سقوط از ارتفاع ديده بود، از خواب سقوط از ارتفاعي كه دايي براي محمد احسان ديده بود و از يك هم كارواني كه خواب ديده بود، حضرت ابوالفضل العباس(ع) در حالي كه دست محمد احسان را گرفته، او را دور حرم مي گردانده است و همه اين خواب ها پيش از سقوط محمد احسان ديده و تعريف شده بودند... حس می کنم بی نیازم از پرسیدن سوالات تکراری. حس می کنم برای ثبت این فضا، باید جریان سیال دلم را آزاد بگذارم تا با کمی قدم زدن در فضای معنوی این اتفاق، خود ببینم و حس کنم و سعی کنم تا معنای واقعی این عشق را دریابم. جاي زخم كوچك بهبود يافته روي انگشتان پسرك را مي بوسم و در ميان غوغاي دلم، به چشمان نافذش كه انگار خيلي بهتر از ما مي بيند و حس مي كند، چشم مي دوزم و براي ديدن سلامتي روح و جسمش، براي اين كه انتخاب شده تا معجزه اي ديگر را در قرن آهن و فولاد و جنگ و اتم به انسان هاي بينا نشان دهد و براي همه سادگي و صفايي كه در نگاهش نهفته است، خدا را هزاران بار شكر مي كنم. و اما پدر در بارها از تماس هاي تلفني و پيگيري و ديدار از كودكش در راستاي سلامتي جسمي و روحي اين كودك و ارتقاء روحيه خانواده تشكر مي كند و بيش از پيش مرا شرمسار لطف خود و خانواده اش مي كند. دوست نداشتم آن خانه را ترك كنم اما ناگزير بوديم به ترك محمد احسان عزيز. با اين تفاوت كه باز همانند اتفاق سال گذشته، مي دانم منشاء بوي ياس پيچيده در آن كوچه از كجاست.
مراقب داشته هامون باشيم