بی تابی لحظه های رسیدن به تو...
زمستون گذشت
خيلی چيزا نو شده
درختا خوشحال
پرنده ها شاد
هوا لطيف
...
طبيعت نو شده
خونه ها نو شده
لباسا نو شده و ما، ..... نو شديم
فصل عوض شده
زمين زنده شده
بهار اومده
فصل زيبايی
فصل سبزه
فصل گل،،،،،،،،،
فصل "تو"
...
برای گفتن از "تو" زياد دنبال واژه، دلم رو ورق نمی زنم
همين بس که حتی بدون دقت هم هر کسی می تونه عمق عشقم به "تو"رو از لابه لای نگاه هام بخونه
و من امسال هم مثل هر سال برای نهمين بار بهت می گم: سلام کودکم
خوش اومدی به دنيای ما، به دنيای من
خوش اومدی و ممنونم که اين خوشی رو با من تقسيم کردی
قبلِ "تو" دنيای من بی نور نبود، اما با اومدنت خودِ خورشيد رو هر شب لای بازوهام می گيرم و با خنده ها و شيطنت های زلال کودکانه ت، بچگی می کنم
پرهامم، اعتراف می کنم خيلی وقته که آرزوی بچه شدن نکردم، چون "تو" هر شب حتی برای لحظه ای کوتاه هم که شده صادقانه منو وادار می کنی بچه بشم و با تو بچگی کنم
هنوزم عاشق اينم که به جای بابا و دَدی و کامران و پدر و هزار تا کلمه ديگه، منو باباييَم صدا بزنی و من مست مالکيت ظريف اين کلمه شم.
بيست و پنجم فرورين سال هشتاد و چهار، "تو" با اومدنت هديه ای به من دادی که با همه هديه ها،يه فرق بزرگ داره، يه هديه که شيرينيش برای من به تعداد ساعت های هر روز و هر هفته و هر ماه و هر سال عمرم تکرار می شه و خواهد شد
و هر سال دقيقا توی همين روز به من يادآوری می کنه که دعای خيرم رو به تمام ساعت ها و روزها و ماه ها و سالهای زندگيت هديه بدم و از خدا بخوام که آرامش و سلامتی، حکمران مطلق لحظه هات باشه
لحظه های رسيدن به تولد "تو"، هميشه و هنوز منو بی تاب می کنه و بی قرار
با همه عشق يه پدر دوستت دارم و صيمانه می بوسمت
تولدت مبارک پرهامم
مراقب داشته هامون باشيم
