به سلام بسنده می کنم
نوشتنم نمی آمد
به همین سادگی
گویا بهانه های نوشتنم را
جایی گم کرده بودم.
دستانم مدتها بود بدجور برای نوشتن بیتاب بودند
اما
هر چه می گشتم
آن نگاهی که شوق نوشتن را
در من بیدار کند
پیدا نمی کردم
نمی دانم ایراد از من است
یا از نگاه تو، تویی که رفتی
که من زمانی، همه گم کرده هایم را
در آن نگاه می جستم
انگار همین دیشب بود، وقتی دلتنگ لحظه های نبودن، بودم
وقتی لبریز شده بودم از نبودنهای بی دلیلِ این روزها، از این آشفته بازارِ رفتن های
بی دلیل، دروغ های نا موزون و انکارهای نفس گیر،
...
...
و حـــــــالا ، "تو" تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها
هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت، از سردرگمی هایی که گاه و بی گاه به سویم نشانه می روی
بی آنکه بدانی
بی آنکه بدانی تاثیر "تو" برای من، تاثیر آب برای گیاه است
من بودنم را در همان نگاهِ اول "تو" و همان سلامِ اول "تو" به دست آوردم.
راستی یادت می آید؟ وقتی می گریستی از غم دوران، وقتی اعتماد تو را نیز لگدمال کرده بودند؟ وقتی برای اولین بار در آغوشم گرفتمت؟
هر چند تو دوری اما،
تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ صادقانه جای گرفته است
تمام بودنت در میان سلامی که امروز دادی، تا مرا از حال خراب امروزم رهایی دهی، جای گرفته است.
پس من به همان سلام بسنده می کنم،
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
به راستی
ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را
و من، چه ناباورانه، به باورِ بودنت رسیده ام.
تو باورِ لحظه های من شده ای
وقتی تمامِ بودنم را مال خود می کنی
...
دارم دیوانه می شوم
مراقب تمام اعتمادم باش
مراقب داشته هامون باشیم