این خانه، لبریز بوی یاس است
خانه ای لبریز از عطر یاس
همیشه بر این اعتقاد بوده و هستم که هرگز نمی توان با کلمات، ذره ای از ذات احساس را به تصویر کشید و منتقل کرد
که نه نگارنده توانایی بیان احساسش را تنها با کلمات دارد و نه خواننده هایی که در بهترین شکل، گوشه ای گنگ از احساس واقعی را از لابه لای کلمه ها بیرون می کشند.
وقتی قرار بر نوشتن باشد، آن هم از اسطوره و الگو و نمونه، گاهی قلم هم واهمه دارد از سقوط در عمق شعارزدگی و استیصال؛ ولی اینجا باید نوشت تا همه به احترام یک بانوی ایرانی قیام کنند، یک زن نمونه، یک همسر نمونه، یک مادر نمونه و از همه مهمتر، یک انسان نمونه
برای رفتن تا منزل همکار عزیزی که سابقه 20 سال همکاری صادقانه و صمیمانه با شرکت ما را یدک می کشد، باید با پای دل رفت،
پایی که سکوت نمی شناسد و بی محابا می رود تا بداند و بگوید. و شنیدن خبر خانه نشین شدن یکی از همکاران عزیزمان، هر قدر هم دیر، بهانه ای بود برای رفتن و دیدار و گفتن از احساسی که رخنه کرده است، در سراسر یک زندگی
بی توجه به منشاء بوی یاس پیچیده در کوچه، با پای دل می رویم و مهمان صاحبخانه ای می شویم که رد عبور فرشتگان را می شود در خانه اش پیدا کرد، با لبخند پذیرایمان شدند و از ابتدایی ترین قدمهایمان بر فضای آن خانه، احساس عجیبی به ما می گوید که اینجا حس غریبی دارد، حسی به اندازه همین جملۀ گنگ و مبهم.
اینجا بدن مطهر و دوست داشتنی ع . ن، همکار عزیزمان، پنج سال است در حالت کما همینطور خیره به سقف اتاق می نگرد و انگار در عمق نگاهش چیزی است که مسحورمان می کند، نه تنها ما را بلکه هر کسی را که اینجا قدم گذاشته است.
پنج سال است او بر روی تختی که اطراف آن را دستگاه های مختلف و مورد نیاز این مرد فرا گرفته است، آرمیده.
مردی که بدون گذشت و خلوص نیت همراهان و عزیزانش قادر به انجام هیچ کاری نیست؛ مردی نازنین که وجود پر مهرش آنچنان ارزشی برای خانواده دارد که هرگز در این پنج سال حتی لحظه ای ولو به ضرورت نیز تنها گذاشته نشده است.
ع. ن در زمستان سال 1386 بر اثر نارسایی قلبی و در پی آن سکته قلبی، به حالت کما فرو رفت و از آن تاریخ به بعد، چشمهای نازنین این مرد، تنها راه ارتباطی اش با دنیای اطراف است.
چشمهایی که معتقدم هم خوب می بینند، هم خوب می شنوند، هم خوب می فهمند و هم خوب منتقل می کنند همه قدرشناسی یک انسان را به انسانی دیگر به پاس زحمت های بی دریغ و به دور از هر گونه منتی را.
وقتی سخن آغاز می کنیم و از همسر شجاع و مصمم این همکار عزیز از سختی های راه می پرسیم، می گوید: همه زندگی ما قصه است، یک قصه واقعی که دوست ندارم تمام شود.
از جوابش شگفت زده می شوم، انگار که قرار نبوده چنین جوابی بشنوم، با تعجب می پرسم دوست ندارید تمام شود؟ و با همان نگاه مصمم می گوید نه، شوهرم را همینطوری روی تخت، بدون حتی یک واکنش، یک کلمه، یک نگاه معنادار و حتی یک صدا یا آوای با مفهوم، دوست دارم.
و بی توجه به چشمان شگفت زده مان ادامه می دهد: کسی در این خانه چیزی را تحمل نمی کند، نه من و نه دیگر افراد این خانه. مرد این خانه همه چیز ماست و برای بودنش و خوب بودنش، همه کار می کنیم.
و وقتی بر روی این کلمۀ " همه کار" پافشاری می کند: کمی بیشتر به دوروبرم نگاه می کنم،
خانه، بوی یاس می دهد.
نه از خستگی خبری هست و نه دیوارها رنگ غم دارند، نه می شود صدای ناله شنید و نه می شود نا امیدی را احساس کرد. همۀ این خانه پر از احساس خوب زندگی است و پایبندی به این اصل که: تا شقایق هست زندگی باید کرد.
اینها شقایق را در وجود نازنین پدر و همسری یافته اند که هنوز صدای نفس هایش در این خانه به گوش می رسد و این تعبیر بی چون و چرای معنای دلگرمی و حضور یک همسر و یک پدر است.
حس می کنم بی نیازم از پرسیدن سوالات تکراری. حس می کنم برای ثبت این فضا، باید جریان سیال دلم را آزاد بگذارم تا با کمی قدم زدن در فضای معنوی این خانه، خود ببیند و حس کند و سعی کند تا معنای واقعی این عشق را دریابد.
حس می کنم این بانوی مسلمان، ورای تمام سختی های راه و زخم هایی که بر پیکره روح و زندگی اش وارد شده، شیرین ترین روزهای زندگی اش را سپری می کند، صدای این اسوه ایثار را می شنوم که می گوید: من راهی را می روم که به درست بودنش اعتقاد دارم و خوب می دانم هر نفس این مرد که فرو داده می شود و بیرون می آید، دلمان را گرم می کند و فضای این خانه را
احساس انسانی که سالهاست همسرش بدون واکنشی روی تخت دراز کشیده و خیره مانده، همه وجودم را تسخیر کرده است.
باز هم می خواستم بپرسم: راستی چطور با آقای ن ارتباط می گیرید؟ وقتی نه می تواند حرفی بزند و نه واکنشی
اما باز سوالم را فرو خوردم وقتی به نگاه های کشدار و معنی دار این مرد خیره شدم.
وقتی کاناپه نه چندان راحتی که به عمد روبروی فضای استراحت ایشان تعبیه شده و همدم تمامی شبهای این بانوی فداکار است را دیدم، جواب بسیاری از سوالاتم را می گیرم.
تا نکند وسوسه خوابی گرم و شیرین، همسر فداکار همکارمان را از کوچکترین نیاز همسرش غافل کند. کاناپه ای که بی شک بیش از چند دقیقه، میزبان خوبی برای استراحت نخواهد بود، چه برسد به خواب شیرین چند ساعته شبانگاهی
جز سکوت در مقابل ایثار این بانوی صبر و استقامت چیز دیگری در ذهن قلمم نمی گنجد،
جز این که وقتی از در این خانه بیرون می آمدم، دیگر می دانستم منشاء این عطر یاس از کجاست.
با کمی تاخیر،
روز زن، روز مادر و روز بانوی صادق ایرانی مبارک
روز مرد، روز پدر و روز مردانگی مبارک
مراقب داشته هامون باشیم