به عشق، عادت نکنیم
به عشق، عادت نکنیم
دنیای عجیبی شده
وقتی برکه های سکوت جاری می شن، من یکی خاموش می شم
خیلی وقتا با کلمه ها نمی تونم تو رو خلق کنم، تو بغلم بکشم؛ بکشم و جرعه جرعه سر بکشمت
چرا نمی فهمی که خیال نصفه و نیمه ای که گاهی هم با بقیه های دور به ادعا و نزدیک به عمل، تقسیم می شه، می تونه یه مرد رو تا حد مرگ خورد کنه؟
له کنه
کاش نمی فهمیدی. کاش خنگ بودی
کاش نمی فهمیدی و هیچوقت انقدر قول نمی دادی
به من
به خودت
...
کاش ...
خیال بعضی وقتا خیلی نامرده، عین تشنه لبی که وسط بیابون، با خیال نوشیدن آب خودش رو راضی نگه می داره و هر لحظه هم تشنه تر می شه
اما تشنه همون آبه، نه هیچ نوشیدنی دیگه ای، هر قدر هم با ظاهری لذت بخش
می فهمی حرفامو نه؟
می فهمی لعنتی ؟
من دوست دارم هنوز وقتی به تو فکر می کنم، قلبم بلرزه نه پاهام
دوست دارم وقتی به تو فکر می کنم تمام غرایزم به کار بیفته نه فقط افکار و خاطراتم
اونم خاطراتی دور و گنگ
دوست دارم مثل قدیم، هر نگاه تو و هر کلام تو و هر نفس تو، اعتماد رو به من هدیه بده
دوست دارم وقتی می گی: تو که فردا نیستی من تنهام، از ته دل باور کنم. باوری که مثل اونوقتا لبخند رو لبام بیاره
نه که فردای همون روز ببینم و حس کنم که با نبودنم، هیچی تغییر نمی کنه هیچی
خیال چیز خوبیه. اما بدیش اینه که سرعت و وسعتش خیلی زیاده. انقدر زیاد که گاهی تو دنیای واقعی، به گرد پاش نمی رسم
این که دسترسی به خیلی جاهای خیال توی دنیای واقعی، امکان پذیر نیست خیلی بده ،،،،،،،،، لعنتی
مدتی بود که دلم رو آدم حساب نمی کردم. بیچاره انقدر توی دلش ریخت و هیچی نگفت، که مُرد
بلاخره مُرد
همون دلی که حس می کردم دوسش داری، همون قلبی که می گفتی برات مهمه
این شبا خیلی با دونسته ها و یاد گرفته هام ور می رم. هی مرورشون می کنم. قورتشون می دم و بالا میارمشون
تهش به یه نتیجه مسخره رسیدم،
انگار، ناز کردن رو کسی به من یاد نداده
انگار یاد نگرفتم یه روز بگم "نه"
انگار بلد نیستم تنهاییامو فقط با خودم تقسیم کنم، حتی به قیمت تقسیم شدنم با کسی تو ماه ها و سالهای نه چندان کم و لبخندایی که به حماقت من می زدی
انگار همیشه بین من و تو، باید حداقل یه "او" با بهانه ها و به عناوین مختلف حضور داشته باشه
یه "او"ی قوی که دائم خودتون رو به اون راه بزنین و سوت بکشین انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده
انکار کنی به حرف و باشن به عمل
و
دائم بگی هستم و انکار شم به عمل
دوست دارم شعر بخونم از شاملو
دوست دارم سهراب رو فریاد بزنم
دوست دارم دل شوریده م رو به مولانا بدم
دوست دارم فریاد بزنم تحمل حضور یه نفر سوم، چقدر سخته
آخ لعنتی کاش می فهمیدی
کاش خودت رو انقدر به نفهمی نمی زدی
کاش این همه قول الکی نمی دادی، به من، به خودت، به ...
کاش
.........................
می خوام با رویاهام زندگی کنم
و تو
که حمایتت رو بوسه می کردی رو پیشونیم
و من
که دلخوش بودم به این زیباترین راه تو
می خوام با رویاهام زندگی کنم
و با خاطره نوازش هات
و لب هات
که با ظرافتی زنونه قطره قطرۀ بخار رو از لبام می چینن
... ( این قسمت رو به حرمت خیلی چیزا تنها برای خودم نگه می دارم و از اینجا حذفش می کنم)
می خوام با رویاهام زندگی کنم
و به دستایی فکر کنم که رج به رج امنیت رو میون سلول هام تقسیم می کرد
و من
که تسلیم هوای سخاوتمند آغوشت می شم
و غرق می شم میان آرامش نگاهت
و تو
که نگاهت عمیق تر می شه مدام
می خوام با رویاهام زندگی کنم
و نگاهت
که سرد می شه مدام و گرم می شد با دیگری
نرم نرمک
یخ زدم
خشک شدم
پی نوشت:
دوست و همکار عزیزم، جعفر ناصری بعد از فتح قله ۸۱۶۳ متری مانسلو در کشور نپال واقع در منطقه هیمالیا، در حین بازگشت در حالی که کوله پشتی یکی دیگه از همراهاش رو هم حمل می کرده، به دلیل تاریکی و بدی هوا و دید کم به داخل یخچال سقوط کرده و روحش به پرواز در اومده. روحش شاد و یادش گرامی باد
پی نوشت:
این روزا درد داره از در و دیوار می باره. چقدر دیگه طاقت بیارم خدا می دونه. فقط می دونم واقعا ته خطم
مراقب داشته هامون باشیم