پدربزرگم رفت
نه چون پدربزرگم بود بگما
اما مرد بزرگی بود
بزرگ یه فامیل
تو این چند روزه فهمیدم کلی دایی و خاله دارم و نمی دونم
از بس که همه گفتن ما بابامون رو از دست دادیم
این چند روز فهمیدم وقتی می خندید و می گفت شما متوجه نمی شین، کسی تو عروسیش چشم انتظار نیست اما تو مراسم عزا همه چشم انتظار آشنا هستن یعنی چی
از بس که با وجود پر و خالی شدن مجلس هنوز چشمامون دنبال آشنا می گشت
این چند روز فهمیدم بیشتر از اونی که فکر می کردم دوستش داشتم
از بس بی قرار ساعت 5 صبح شدم برای رفتن سر مزارش
این چند روز فهمیدم مامان پیر شده
از بس به چروکای صورتش خیره شدم و بغضامو خوردم
این چند روز فهمیدم باید بشیتر دوسش داشته باشم و مراقبش باشم
از بس جای خالی بابابزرگ سینه مو خالی کرد و چشمامو پر
...
پدربزرگ رفت


 

مرحوم محمد علی صلاحی، پدربزرگ عزیزم


مراقب داشته هامون باشیم