به همین سادگی
مدتهاست به هر چی نگاه می کنم نشونی از من نداره
يه كمپلكس شديد از بيماريهاي شخصيتي، روحي، جنسي، جسمی، اعتقادی و اعتمادی
بعضی چیزا انقدر توی من گمشده ن که دیه تو خودم پیداشون نمی کنم
و خودم هم انقدر گم شدم که تو هیچ بهونه ای پیدا نمی شم
و این سر آغاز شروع همون فصل زندگیمه که ازش می ترسیدم، بی هیچ فردایی
همه ساعتهای من توی این روزها به این می گذره که وقتی خودمون رو متعهد به چیزهای ساده اما مهم برای هم نمی دونیم، چطور انتظار داریم همون کارها برامون انجام بشه ؟
خوب می دونی که خیلی وقت بود وقتی به تو نگاه می کردم نشونی از اون تویی که شناختم پیدا نمی کردم
تو"یِ" من رو گم کردم انگار
من خودم رو چه بی نشون گم کردم این روزها
تنهاییام رو پشت عاشقانه نویسی هام پنهان می کنم تا کسی فصل های نه چندان دلچسب این زندگی رو نخونه
که مجبور نشم بگم: دِ آخه خوش انصاف، سهم من از این روزهای مشترکمون چی بود و چی هست ؟
چند وقته دور از شعار عشق رو معنی نکردی ؟ حمایت رو نه فقط تو حرف؟ حضور رو ؟ دیدار رو؟ لبخند رو؟ بوسه رو؟ لمس رو؟ من کجای این زندگی بودم؟ کجاش هستم؟
حرف زیاده اما سیاوش قمیشی چقدر خوبه که می گه:
بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده،
بی خیال قلبی که این همه تنها مونده
دهنم بوی خاک گرفته، بوی سکوت، بوی حرفایی که حداقل وقتی نمی گم دلم نمی سوزه
دلم
همه اعضای تنم رو هدیه می دم
جز دلم
شکسته رو هدیه نمی دن عزیز
چقدر ساده روی قواعد نانوشته اما همیشگی یه رابطه پا می زاریم
چقدر عادی ازشون می گذریم و تازه انتظار هم داریم که همه چیز برای ما عادی باشه
چقدر عادی
این روزها برای نبودنم، محو شدنم و نیست بودنم یه تلنگر کافیه، منو به چوب بی محبتی نزن
دلم برای زل زدن توی چشمات تنگ شده
به همین سادگی
مراقب داشته هامون باشیم