من برگشتم

به قول حمید مصدق:

من صدا می زنم

باز کن پنجره، باز آمده ام

من پس از رفتن ها، رفتن ها

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو، اکنون به نیاز آمده ام

داستان ها دارم

دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم و می رفتم

و صبوری مرا، کوه، تحسین می کرد

من اگر سوی تو برمی گردم

دست من خالی نیست

کاروانهای محبت با خویش

ارمغان آوردم

من صدا می زنم:

آاااای

باز کن پنجره را

استخوان هایم سرما خورده اند

این روزها که آسمان، دل نازک شده

کمی زودتر می شکنم

کمی بیشتر می بارم

همیشه حس می کردم اونهایی که موندگار شده ن، یه روزهایی رفتن رو به موندگار شدن ترجیح دادن و رفتن و بع  برگشتن و شاید همین رمز موندگار شدنشون باشه

اعتراف می کنم که سخت بود، اعتراف می کنم این همه دلدادگی رو توی خودم سراغ نداشتم، این همه صبر رو

این که چه گذشت به من، رازیه که تا ابد تو سینه م باقی می مونه که هر کس و هر چیز حرمت خودش رو داره اما، این رو خوب می دونم محبت واقعی و عشقی که خالص توی سینه م گرم می تپه تنها چیزی بود که بازگشت رو نوید داد.

و من، عاشقتر از همیشه باز برای بودنی موندگار برگشتم

درسته که تصمیم به این بودن و اینگونه بودن از نیمه دوم سال 88 شروع شد اما دوست دارم موندگاریش قدر تمام عمرم دوام بیاره

و تو ای موندگارترین بخش وجودم، بودنت اندازه همه زمان های عاشقی از ازل تا ابد، گرمم می کنه

 دوست دارم باز هم بجنگم، باز هم صبر کنم، باز هم برای داشتنت حتی دور و دیر تلاش کنم

یادت باشه بلاخره یک روز آغوشت رو از بالشت می دزدم

یادت باشه تو پناه منی، که عشق همیشه امن ترین مامن بوده و هست برای من حتی در اوج تنهاییم

که من هنوز به معجزه عشق ایمان دارم

دستای مهربون و چشمهای نافذ و همیشه مهربونت رو می بوسم و خورشیدهای احساست رو تنگ در آغوش می گیرم، بهترین من

روی بودنت حساب می کنم و این از کمیاب ترین حسای خوب این دوره زمونه ست

 

 

مراقب داشته هامون باشیم