ذاتِ عشق
" اگر بنويسم عشق من سلام، اون يه تيکه خجالت مونده از بچگي رو بذارم پاي طاقچه آرزوها پشت صندوقچه يادگاريهاي دوران کودکي خيالت راحت مي شه؟
اگه مي شه پس : عشق من سلام!
مي دوني چيه ؟ آرزومه بريم يه جاي خلوت واسه جشن تولدت
یه جایی مثل یه بندر زیبا و قدیمی . یه جایی مثلا تو جنوب
واسه جشن تولدت ، آرزوهامون رو یا شایدم ماه و خورشيد رو روشن مي کنيم
می دونی دوست من ؟
من دري که با کليد اون تورو شناختم هرگز نمی بندم . هرگز
حتي اگر تمام عاقلاي دنيا منو به جرم روندن عقل از پنجره تفکر پاي ميز محاکمه ببرن ، به جرات مي گم خيلي پررنگ تر از دوست داشتن ، دوستت دارم!
حرف از امانت داريِ ، حرف از کليدِ ، حرف از مراقب ويژه قلبهاييِ که دارن زير دست حکيم ناآگاه زمان از دست ميرن.
صحبت از خستگي نيست، اگه خسته باشم که عاشقيم يه جايي بين زمين و آسمون اشکال داره . آخه روح مجنون هيچ وقت کسي رو که از عشق خسته بشه ، نمي بخشه و ما از اونهايي هستيم که اگر روحِ سرفصل عاشقي هاي دنيا ازمون آزرده باشه خواب به چشممون نمياد .
نکنه گمون کني من از اون همسفرايي هستم که بين راه خستگي رو بهونه مي کنن!!!
به جون خودت تا هر وقت که بخواي براي ساختن اون قصر رويايي با پنجره هاي طلايي روزا رو به دفتر خاطراتم گره مي زنم و شبها رو به جای آغوشی که مال من نیست ، به داشتن دور و دیرش فکر می کنم و راضی می شم
تو هیچوقت قدر عاشقی من رو نمی فهمی . هیچوقت . این نه تقصیر توست و نه من . جنس نگاه من به عشق فرق می کنه . نه با تو که با همه
عشق و توی نگاه ببین . خودت ببین خودت بفهم ...
خب مي دوني به روزگار نمي شه خرده گرفت اما به عشق چرا! گيريم که روزگار توانايي دور نگه داشتن مارو داشته باشه تکليف دل هامون که دست اون نيست...هست؟؟؟
تورو به جون کسي که دوستش داري نذار تسليم معادله ي دل و ديده بشيم.
( زِ دست دیده و دل ... حالم از این شعر به هم می خوره اغلب )
پس يه قرار قطعيِ نقره اي مي ذاريم: « صبر از من ، بي قراري از تو »
اونقدر عاشق مي شيم که تشخيص اينکه کدوممون عاشق تره براي خودمون مشکل باشه چه برسه به ديگران
دلم مي خواد يه جوري زندگي کنم که آدما بهش مي گن عجيب! فقط به تو سلام کنم، فقط با تو حرف بزنم، فقط واسه تو دعا کنم، دستم فقط تو دست تو باشه، فقط مال تو باشم و تو هم فقط مال من باشي.
می دونی که مدتها روزگار با من کاری کرد که این برام سخته . سخته باور کنم کسی هست که دوستم داره و سخته بخوام فقط مال کسی باشم که هم جنسهاش بدترین رفتارها رو با من کردن و من هم
از سهراب نيم اجازه اي مي گيرم و برات مي نويسم: «تا شقایق هست ، زندگي بايد کرد»
کاش يه معجزه اي بشه، چه مي دونم مثلا يه پيغامي از آسمون واست بياد و يکي بهت بگه که من چقدر دوستت دارم. اين آخري اگه بشه ديگه هيچ چي نمي خوام.
اينم درد دلايِ دلم ،
خیلی وقت بود می خواستم حرف بزنم اما صبر کردم تا خودش فوران کنه که کرد.
حالا ديگه روي ماهتو با يه عشق عجيب از همين جا مي بوسم و ميسپارمت به دست اوني که عشقت رو سپرد دست دل من...!
و مي گم :عشق من سلام "
صبحت به خیر "
مراقب داشته هامون باشیم