آن مرد زیر باران آمد

سلام

یه روزی می خوندیم:

آن مرد آمد

آن مرد در باران آمد

و امروز دوباره من این جمله رو تکرار می کرم وقتی داشتم از کوچه پس کوچه های خیس می گذشتم

امروز باز هم زیر بارون از سهراب نیم اجازه ای گرفتم و گفتم: تا بارون هست زندگی باید کرد

امروز صبح باز هم وقتی بی خیال از اینکه سرویس همیشگی چند لحظه ای منتظرم موند، دوش گرفتم و آماده شدم، بی اعتنا به چتری که سالهاست بی استفاده مونده از در بیرون اومدم و خودم رو به خنکی و آرامش و صدای بی نظیر و خیسی و تاریکیِ بارون صبحگاهی سپردم

به نظرم بعد از این چند سال راننده مهربون اون سرویس همیشگی باید دونسته باشه که تو این جور موقعیتا من اصلا یه آدم اتو کشیده و جدی همیشگی نیستم و به قول یه عزیز وقتایی که بارون میاد من رسما دیوانه می شم

آخه کسی چه می دونه من یک سال منتظر بارون بودم، منتظر صبحای زودی که از شوق صدای بارون بیدار بشم و سر از پا نشناسم

نمی دونم بعد از چند سال،

اما بلاخره اومدی و دلم می خواد بدونی من چقدر منتظر اومدنت بودم

دلم می خواد بدونی دیشب که برگشتی، دیشب که یه شروع نو رو توی خیسی بارون به من هدیه دادی ، دیشب که پر بودی از نگاه، پر بودی از شور، خوب می دونستم خدای مهربون امروز بارون رو بهم هدیه می ده

امروز خدا ازم پرسید: بنده توی دلت هوای اونه ؟

گفتم دلم همیشه تو هوای اون می تپه، حتی وقتایی که نیست، یا حتی وقتی اصلا نباشه، که اون و ذات عشقی که با اون تجربه کردم تکرار نشدنیه

پرسید بنده چطور می خوای عشقش رو توی دلت جاودانه کنی ؟

نگاش کردم و گفتم: اون برام جاودانه شده اما نه جاودانگی از جنس تبلیغات اتوبانی، اون وسیع و بلند نظر و بزرگواره
از چشمای خدا سوال می بارید، بلاخره نتونست جلوی خودش رو بگیره و پرسید بنده اون چه رنگیه ؟

گفتم رنگ زندگی، رنگ بارون، رنگ خدا، حتی وقتی ابری می شه و کدر، حتی وقتی دلگیره

خدا پر از هجوم سوال شده بود امروز

اینبار بی اونکه بپرسه بهش گفتم: خدا جون، بزار راحتت کنم، کسی رو که دوست دارم تو لا به لای نوازش های نگاهش و خیالش و آغوشش، عطر نجیب زندگی احساس می شه

عطر نجیب بارون، عطر نجیب صداقت، عطر نجیب خودِ تو، خودِ تو خدا

بعدش اینبار من بودم که پرسیدم خدا داری امتحانم می کنی نه ؟ تو که خوب می دونی چی آفریدی، خوب می دونی چطور سر راهم قرار دادی، خوب می دونی خدا

بنازم قدرتت رو و شوکتت رو که نمونه ای از اون رو زیر بارون صبح امروز حس کردم و تا هوا روشن نشده بود و از شوریده حالیم به عقلم شک نکرده بودن، به این قدم زدن و مرطوب شدن و خیس شدن اندیشه هام و نمناکی بی نظیر حال و هوام ادامه دادم

...

باران آمد

آن مرد آمد

آن مرد زیر باران آمد

آن مرد با یقه های برگشته، در حالی که نگاهش رو به خیسی آسفالت، و گوش جانش رو به ترنم بی نظیر باران دوخته بود آمد

آن مرد آمد

مراقب داشته هامون باشیم

هوای حوصله ابریست

حوصله،

چیزی که گاهی هست و گاهی نیست

گاهی خوبه و گاهی سر می ره و می جوشه و میاد بالا

انقدر که سر ریز می شه

وقتی حس می کنی هر قدر هم حوصله و ظرفیتت رو کش بدی باز هم یه روز کم میاری

مثل بالا آوردن یه بچه

حوصله م سر رفته

مثل یه باور سرد

به سردی باور امروزم که حس کردم کسی نبود و گفته شد اومد

حوصله م سر رفته

حوصله م سر رفته

از خوندن مطالبی زیبا و دلنشین که گاهی عجیب حس می کنم اصلا دوسشون ندارم

حوصله م سر رفته مثل کسی که سر ریز شده توی خودش

بی خیال

انگار باز به نقطه جوش رسیدم

به یه پریود روحی عمیق

کمی آرامش می خوام

فقط کمی، .... لطفا

اینبار فقط به رسم عادت دیرینه،

مراقب داشته هامون باشیم