مراقب اعتمادامون باشیم
هیچوقت به خاطر رک گویی و بی پرده بودن و انتقال حس و حالم از چیزی یا کسی خجالت نکشیدم
درسته که هستن آدمایی که حتی به خودشون هم دروغ می گن.
زنی که با برادر شوهرش سالهاست ارتباط داره و تنها پسرشون مال برادر شوهرشه .
پدری که 3 سال تمام با دختر 16 سالش خوابیده . یعنی از 13 سالگی
پسری که برادر کوچکش رو مدتهاست آزار می ده .
زنی که وقتی همبستر می شه با همسرش، تصور مرد آرزوهاش رو داره.
زنی که وقتی همسرش از سر کار میاد بسته به تابستون و زمستون بودنش حتما یه لیوان چای و قهوه و یا شربت خنک تو راه پله و قبل از ورودش به آپارتمان انتظارش رو می کشه و به محض خروج همسرش از خونه کسی رو به بستر همسرش و حریمش راه می ده.
اینا بیداریه نه خواب . تلخه اما حقیقت داره
تکلیف چیه ؟ بریم و بمیریم ؟
خودمونو بکشیم ؟
منزوی شیم ؟ افسرده شیم ؟
قهر ؟ طلاق ؟
یا اونو با همسر جدیدش بکشیم ؟
...
راهش از نظر من اینه: یه لحظه وایسیم با همه وجود .
یه لحظه به خط تولید سرمون که داره با سرعت کار می کنه و هیچ خروجی نداره فرمان STOP بدیم
یه لحظه به هیچی فکر نکنیم فقط یه لحظه
بعدش به چیزی که فکر می کنیم سهم خودمون از رفتن عشقامونه .
سهم خودمون تو رفتن ها و هی نرسیدن ها
بی دلیل و برهان الکی . بی قصه های احمقانه مادربزرگ راجع به مردا اینجورین زنا اونجوری .
بی پیش داوری.
یه لحظه به این فکر کنیم چقدر از جاهای خالی همراهامون تو رفتن هاشون ، مال ماست ؟
چند دفعه تا حالا به این فکر کردیم کسی که تا به حال نه به صرف کلمه هاش که حس می کردیم مال ماست و روح و جسمش صادقانه با ماست چطور سر از آغوش و حریم کس دیگه ای در آورده ؟
آیا همه هرزه ن ؟
بعد اینکه صادقانه به اونا فکر کردیم اگه سهممون، سهم قابل توجهی بود تمام همت و تلاش و انرژی مون رو جمع کنیم برای پر کردنشون .
این احتمالش کمه . بعیده انقدر صادقانه ببینیمشون و بپذیریمشون و بریم برای درست کردنشون
بعدش دو راه داریم . یا جدا شیم و دوباره شروع کنیم و اینبار دیگه چاله های خالی زیادی رو برای جمع شدن گنداب این و اون تو روح و جسممون و جسمشون باقی نگذاریم . که سخته . سخته و نشندنی برای خیلی ها . که جدا شدن خیلی هم راحت نیست تو خیلی از مسائل جدی زندگی و دور از شعارهای زیبا، کار نشدنی ای به نظر میاد.
و یا بمونیم و بسازیم . عین خیلی از مردا و زنای اطرافمون . مثل آدمایی که تا ته عمرشون نمی فهمن ارضای روحی و جسمی یعنی چی . مثل همه کسایی که نمی فهمن زندگی مشترک فقط خوابیدن مشترک نیست . مثل همه کسایی که گاو به دنیا میان و گوسفند میرن .
من خودم یکی از اونام پس به کسی بر نخوره لطفا.
دلم می سوزه برای اعتمادامون که خیلی هامون بیشتر از اونی که نگران از دست دادن تکه پوستی باشیم و یا قطره خونی ، نمی فهمیم تنها چیز با ارزشی که داریم از دست می دیم رو این ملافه های سپید، اعتمادامونه.
مراقب اعتمادامون باشیم
مراقب داشته هامون باشیم
پی نوشت : امروز باز بارون بارید . ممنونم سحر خیس بارونی با اون همه حسی که به من می دی . ممنونم صبحدم زیبا . ممنونم خیسی بارون که همیشه لحظه هامو پر از نفس می کنی از سر صبح. من امروز باز مستم .