<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دغدغه‌های یه مرد</title>
<link>https://mardboodan.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Mar 2026 18:51:50 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title> رذیلانه می روند</title>
<link>https://mardboodan.blogfa.com/post/413</link>
<description>می‌آیند با ادعاهای خالی و دهان‌هایی پر از تا همیشه کنار آتشِ تو می‌نشینند دست‌های یخ‌زده‌شان را با قول‌های گرم تو گرم می‌کنند می‌گویند رفاقت یعنی ماندن. و تو چه ساده‌دلانه در را تا ته باز می‌گذاری آن‌ها کلید خانه‌ات را نمی‌خواهند نه آن‌ها فقط گرمای خانه را می‌خواهند وقتی شبِ نیازشان بلند است تو چراغی می‌شوی که خودت را می‌سوزانی تا گرم بمانند اما صبح که می‌رسد و جیب‌هایشان دوباره وزن می‌گیرد ناگهان بهانه‌ها جوانه می‌زنند گاه می‌گویند زمانه عوض شده گاه</description>
<pubDate>Fri, 06 Mar 2026 18:51:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>mardboodan</dc:creator>
<guid>mardboodan.blogfa.com/post/413</guid>
</item>
<item>
<title> تهِ کفش‌هایت، ردّ تازه‌ای بود  که به خانه‌ی دیگری می‌رسید</title>
<link>https://mardboodan.blogfa.com/post/412</link>
<description>بهانه‌هایت منظم بودند مثل گزارشِ یک قتلِ بی‌صدا هر روز یک دلیل تازه آوردی تا زخم قدیمی را قانونی کنی گفتی خسته‌ای ناچاری گفتی نمی‌فهمم گفتی دنیا علیه توست و من شدم دیوارِ تمرینِ مظلوم‌نمایی‌ات اشک‌هایت نمک نداشت طعمِ حسابگری می‌داد انگشتت را به سمت من گرفتی با دستکشِ سفید که لکه‌های خودت به چشم نیاید اما یک‌بار فقط یک‌بار نامِ او در مکثِ صدایت لرزید همان‌قدر کافی بود که بفهمم جای خالی‌ات از قبل پر شده است دروغ‌هایت آهسته راه می‌رفتند اما تهِ کفش‌هایت ردّ</description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2026 15:40:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>mardboodan</dc:creator>
<guid>mardboodan.blogfa.com/post/412</guid>
</item>
<item>
<title>من با نیازِ تن، چانه نزدم</title>
<link>https://mardboodan.blogfa.com/post/411</link>
<description>من سال‌ها در ازدحام دست‌ها بی‌دست ماندم نه از بی‌پناهی نه از کمبودِ فرصتِ بوسه و آغوش که بازارِ تن همیشه داغ است اما من تن ‌فروش و خریدار تن نبودم یاد گرفته بودم انسان ماندن گاهی یعنی نه گفتن به آسان‌ترین لذت‌ها من با نیازِ تن چانه نزدم انکارش نکردم با هوس هم‌دست نشدم با دلِ کسی برای پر کردنِ شب‌هایم بازی نکردم تنهایی را عمداً انتخاب کردم مثل سربازی که می‌داند شلیک نکردن گاهی شجاعانه‌تر از جنگیدن است سال‌ها کنار خودم پیر شدم و در آینه هرروز ردِ پای صبر را</description>
<pubDate>Sun, 15 Feb 2026 16:53:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>mardboodan</dc:creator>
<guid>mardboodan.blogfa.com/post/411</guid>
</item>
<item>
<title>که عشق، بی شک تکرار شدنی‌ست</title>
<link>https://mardboodan.blogfa.com/post/410</link>
<description>اطرافِ‌مان پر شده از شعار تزئیناتی با استحکامِ کاغذ که یادمان داده‌اند بدونِ شک بپذیریمِ‌شان این سرِجایش که بعضی‌ها می‌آیند، می‌روند و ردّ پایِ بودن‌ و نبودنِ‌شان گاهی تا آخرِ عمر در زندگیِ‌مان خالی می‌ماند اما اگر قرار بود دنیا تنها بر پایه‌یِ این دروغ بچرخد‌ که عشق تنها یکبار در زندگی اتفاق می‌افتد چیزهایِ با ارزشی همچون تلاش و امید معنی و موجودیتِ‌شان را از دست می‌دادند هرگز با یک یا چند تجربه‌یِ ناکام دست از تلاش بر نداریم که عشق، بی شک تکرار شدنی‌ست</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2026 20:53:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>mardboodan</dc:creator>
<guid>mardboodan.blogfa.com/post/410</guid>
</item>
<item>
<title>هنر، همیشه با نوعی درد اتفاق می افته</title>
<link>https://mardboodan.blogfa.com/post/409</link>
<description>همیشه کسی که می‌ره اونی نیست که رابطه رو ترک کرده آدما یه وقتایی چاره‌ای ندارن جز این‌که همو رها کنن شاید خیلی وقتا دوست‌داشتن‌هایِ عمیقِ بینِ آدما تموم نشه و از بین نره اما آدما مجبور بشن از هم عبور کنن درسته که بعد از هر رفتن و خداحافظی کمی از ما میمیره اما در عوض ممکنه از پسِ این درد و رنج چیزی متولد بشه به نام شعر، ترانه موسیقی، نقاشی، ثبت یک عکس یا هر اثری‌ که پیامدِ قشنگی از اون جداییه هنر، همیشه با نوعی درد اتفاق می افته مراقب داشته‌هامون باشیم</description>
<pubDate>Wed, 31 Dec 2025 16:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mardboodan</dc:creator>
<guid>mardboodan.blogfa.com/post/409</guid>
</item>
<item>
<title>از دنیایشان بروید</title>
<link>https://mardboodan.blogfa.com/post/408</link>
<description>بر ندارید قدم اول را برای بی احترامی برای عبور برای گذشتن و خراب کردن برای جدایی اما اگر حرمتتان شکست اگر رفتن انتخابِ‌شان بود اگر بی‌حرمتی تکرار شد اگر از یادشان رفت که که بودید و چه کردید و اگر مهر را با سیاست و حمایت را با مکر جواب دادند جوری از دنیایِ شان بروید که انگار شما و رد نگاهتان هیچوقت وجود نداشته‌اید مراقب داشته‌هامون باشیم</description>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2025 20:42:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>mardboodan</dc:creator>
<guid>mardboodan.blogfa.com/post/408</guid>
</item>
<item>
<title>دعوا همیشه نمک زندگی نیست</title>
<link>https://mardboodan.blogfa.com/post/407</link>
<description>دعوا هرگز نمکِ زندگی نیست اختلاف و دعوا شاید فقط بتونه مرزها رو تعریف کنه مرزهایی بینِ ارزش داشتن و نداشتن بینِ مهم بودن و نبودن بینِ این که آدم‌ها چقدر شبیهِ حرفاشون هستن حرفایِ رختِ‌خوابی همیشه قشنگن پر از ادعا و وعده‌هایِ جذاب اما درست وقتی دعوا اتفاق می‌افته وقتی دیگه آغوشی تعارف نمی‌شه درست همون‌جاست که آدما خیلی به هم دقیق می‌شن به کوچک‌ترین رفتارها و حرفایِ هم و اون‌جاست که می‌شه فهمید بودنش بهانه که نه دلیلِ محکم و موندگاری برایِ دل بستن به زندگی</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2025 07:16:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>mardboodan</dc:creator>
<guid>mardboodan.blogfa.com/post/407</guid>
</item>
<item>
<title>اعتقاد و امنیت</title>
<link>https://mardboodan.blogfa.com/post/406</link>
<description>توی همه‌ی رابطه‌ها لحظه های قشنگ و زشت زیادی اتفاق می‌افته اومدنا و رفتنا، قهرا و آشتیا لحظه‌های خاص معاشقه یا دور شدنایِ بعنتیِ کشدار حسادت، دلتنگی، دلهره، شرم، اعتراف، هماغوشی و امان از یه وقتایی که همه‌ی وجودت می‌خواد باشه و نیست اینا و خیلی حسایِ دیگه، رابطه رو تشکیل می‌دن و باعث می‌شن یه رابطه به سمت محکمتر شدن دور شدن و یا حتی جدایی پیش بره ندیده گرفته شدن، دروغ گفتن و شنیدن درک نشدن، توقع بی‌جا و گاهیم خیلی بی‌جا خودخواهی، همراهی نکردن، تنوع طلبی</description>
<pubDate>Fri, 05 Dec 2025 08:55:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>mardboodan</dc:creator>
<guid>mardboodan.blogfa.com/post/406</guid>
</item>
<item>
<title>چقدر این زخم‌ها ناتوانند</title>
<link>https://mardboodan.blogfa.com/post/405</link>
<description>زخم‌ها صادق‌ترین شاهدانِ زندگی هستند تمامِ پیچ و خم‌های پر دردِ زندگی را قدم به قدم همراهِ‌مان می‌آیند زخم‌ها اگرچه عمیق و پر دردند اما اگر از لذت بردن از لحظه‌هایِ زندگی تنها به سودایِ یک هدفِ مشخص غافل نشویم چقدر این زخم‌ها ناتوانند زندگی درست از جایی معنی پیدا می‌کند که حتی اگر به یک هدف نرسیدیم به خاطرِ تمامِ تلاش‌هایِ‌مان در راهِ آن هدف احساسِ بودن و تاثیر و خوشبختی کنیم مهم نیست امروز چهل یا پنجاه ساله‌ایم مهم نیست که امروز شنبه نیست مهم نیست که تا</description>
<pubDate>Mon, 10 Feb 2025 18:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mardboodan</dc:creator>
<guid>mardboodan.blogfa.com/post/405</guid>
</item>
<item>
<title>من از تمامِ کسایی که به تو نزدیک نشدن، ممنونم</title>
<link>https://mardboodan.blogfa.com/post/404</link>
<description>گاهی وقتا یه اعتراف چقدر به جونِ آدم می‌چسبه خصوصا وقتی که فقط دو نفر معنیِ اون اعترافو بدونن راستشو بخوای من خوشحالم که هیچ‌کس قبل از من تورو نشناخت خوشحالم دلتو شکستن و همه‌یِ داشته‌هایِ تورو اندازه‌یِ تنت یا به دست آوردنت شناختن خوشحالم آدما نزدیکت نشدن یا کشفت نکردن یا خیلی زود دور شدن ازت خوشحالم تحویلِ‌شون نگرفتی یا تحویلت نگرفتن حتی چون اگه حتی اتفاقی بهت نزدیک می‌شدن و می‌فهمیدن تو چقدر خوبی چقدر نجیبی چقدر موندگار و گرمی چقدر امن و عمیقی چقدر</description>
<pubDate>Sat, 08 Feb 2025 14:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mardboodan</dc:creator>
<guid>mardboodan.blogfa.com/post/404</guid>
</item>
</channel>
</rss>
