تبليغاتX
دغدغه های یه مَرد























دغدغه های یه مَرد

 

به عشق، عادت نکنیم

دنیای عجیبی شده

وقتی برکه های سکوت جاری می شن، من یکی خاموش می شم

خیلی وقتا با کلمه ها نمی تونم تو رو خلق کنم، تو بغلم بکشم؛ بکشم و جرعه جرعه سر بکشمت

چرا نمی فهمی که خیال نصفه و نیمه ای که گاهی هم با بقیه های دور به ادعا و نزدیک به عمل، تقسیم می شه، می تونه یه مرد رو تا حد مرگ خورد کنه؟

له کنه

کاش نمی فهمیدی. کاش خنگ بودی

کاش نمی فهمیدی و هیچوقت انقدر قول نمی دادی

به من

به خودت

...

کاش ...

خیال بعضی وقتا خیلی نامرده، عین تشنه لبی که وسط بیابون، با خیال نوشیدن آب خودش رو راضی نگه می داره و هر لحظه هم تشنه تر می شه

اما تشنه همون آبه، نه هیچ نوشیدنی دیگه ای، هر قدر هم با ظاهری لذت بخش

می فهمی حرفامو نه؟

می فهمی لعنتی ؟

من دوست دارم هنوز وقتی به تو فکر می کنم، قلبم بلرزه نه پاهام

دوست دارم وقتی به تو فکر می کنم تمام غرایزم به کار بیفته نه فقط افکار و خاطراتم

اونم خاطراتی دور و گنگ

دوست دارم مثل قدیم، هر نگاه تو و هر کلام تو و هر نفس تو، اعتماد رو به من هدیه بده

دوست دارم وقتی می گی: تو که فردا نیستی من تنهام، از ته دل باور کنم. باوری که مثل اونوقتا لبخند رو لبام بیاره

نه که فردای همون روز ببینم و حس کنم که با نبودنم، هیچی تغییر نمی کنه هیچی

خیال چیز خوبیه. اما بدیش اینه که سرعت و وسعتش خیلی زیاده. انقدر زیاد که گاهی تو دنیای واقعی، به گرد پاش نمی رسم

این که دسترسی به خیلی جاهای خیال توی دنیای واقعی، امکان پذیر نیست خیلی بده ،،،،،،،،، لعنتی

مدتی بود که دلم رو آدم حساب نمی کردم. بیچاره انقدر توی دلش ریخت و هیچی نگفت، که مُرد

بلاخره مُرد

همون دلی که حس می کردم دوسش داری، همون قلبی که می گفتی برات مهمه

این شبا خیلی با دونسته ها و یاد گرفته هام ور می رم. هی مرورشون می کنم. قورتشون می دم و بالا میارمشون

تهش به یه نتیجه مسخره رسیدم،

انگار، ناز کردن رو کسی به من یاد نداده

انگار یاد نگرفتم یه روز بگم "نه"

انگار بلد نیستم تنهاییامو فقط با خودم تقسیم کنم، حتی به قیمت تقسیم شدنم با کسی تو ماه ها و سالهای نه چندان کم و لبخندایی که به حماقت من می زدی

انگار همیشه بین من و تو، باید حداقل یه "او" با بهانه ها و به عناوین مختلف حضور داشته باشه

یه "او"ی قوی که دائم خودتون رو به اون راه بزنین و سوت بکشین انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده

انکار کنی به حرف و باشن به عمل

و

دائم بگی هستم و انکار شم به عمل

دوست دارم شعر بخونم از شاملو

دوست دارم سهراب رو فریاد بزنم

دوست دارم دل شوریده م رو به مولانا بدم

دوست دارم فریاد بزنم تحمل حضور یه نفر سوم، چقدر سخته

آخ لعنتی کاش می فهمیدی

کاش خودت رو انقدر به نفهمی نمی زدی

کاش این همه قول الکی نمی دادی، به من، به خودت، به ...

کاش

.........................

می خوام با رویاهام زندگی کنم 

و تو

که حمایتت رو بوسه می کردی رو پیشونیم

و من

که دلخوش بودم به این زیباترین راه تو

می خوام با رویاهام زندگی کنم

و با خاطره نوازش هات 

و لب هات

که با ظرافتی زنونه قطره قطرۀ بخار رو از لبام می چینن

... ( این قسمت رو به حرمت خیلی چیزا تنها برای خودم نگه می دارم و از اینجا حذفش می کنم)

می خوام با رویاهام زندگی کنم

و به دستایی فکر کنم که رج به رج امنیت رو میون سلول هام تقسیم می کرد  

و من

که تسلیم هوای سخاوتمند آغوشت می شم

و غرق می شم میان آرامش نگاهت

 و تو

که نگاهت عمیق تر می شه مدام  

می خوام با رویاهام زندگی کنم

و نگاهت

که سرد می شه مدام و گرم می شد با دیگری

نرم نرمک

 یخ زدم

 خشک شدم

 

پی نوشت:

دوست و همکار عزیزم، جعفر ناصری بعد از فتح قله ۸۱۶۳ متری مانسلو در کشور نپال واقع در منطقه هیمالیا، در حین بازگشت در حالی که کوله پشتی یکی دیگه از همراهاش رو هم حمل می کرده، به دلیل تاریکی و بدی هوا و دید کم به داخل یخچال سقوط کرده و روحش به پرواز در اومده. روحش شاد و یادش گرامی باد

پی نوشت:

این روزا درد داره از در و دیوار می باره. چقدر دیگه طاقت بیارم خدا می دونه. فقط می دونم واقعا ته خطم

 

 

مراقب داشته هامون باشیم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:40 توسط بارونی| |

 

پدربزرگم رفت
نه چون پدربزرگم بود بگما
اما مرد بزرگی بود
بزرگ یه فامیل
تو این چند روزه فهمیدم کلی دایی و خاله دارم و نمی دونم
از بس که همه گفتن ما بابامون رو از دست دادیم
این چند روز فهمیدم وقتی می خندید و می گفت شما متوجه نمی شین، کسی تو عروسیش چشم انتظار نیست اما تو مراسم عزا همه چشم انتظار آشنا هستن یعنی چی
از بس که با وجود پر و خالی شدن مجلس هنوز چشمامون دنبال آشنا می گشت
این چند روز فهمیدم بیشتر از اونی که فکر می کردم دوستش داشتم
از بس بی قرار ساعت 5 صبح شدم برای رفتن سر مزارش
این چند روز فهمیدم مامان پیر شده
از بس به چروکای صورتش خیره شدم و بغضامو خوردم
این چند روز فهمیدم باید بشیتر دوسش داشته باشم و مراقبش باشم
از بس جای خالی بابابزرگ سینه مو خالی کرد و چشمامو پر
...
پدربزرگ رفت


 

مرحوم محمد علی صلاحی، پدربزرگ عزیزم


مراقب داشته هامون باشیم

 

 

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 9:42 توسط بارونی|

 

گاهی خیال اصلا آدمو آروم نمی کنه

گاهی دست می ندازه و گلوت رو فشار می ده، از بس ازش انتظار داری نمود واقعی خودش رو تو دنیای واقعی بهت نشون بده و اون می خنده و از پیشت می گذره

به آنی

گاهی لجم می گیره از این که می شنوم: آخه این موضوع برای شما مردا سخت تره

آخه مردا نمی تونن تحمل کنن

آخه مردا ...

پس من به چی شک کنم؟ به مرد بودن؟ به صبر؟ به انتظار، به حفظ یه اصل کوچیک اما مهم که بهش پایبندم که همیشه دل باید بخواد که جسم کشش داشته باشه؟ به چی ؟

من نفهمم

ببخشین اما من نفهمم که هرگز نمی فهمم این چیزا رو

که مرد و زن نداره

که وقتی نمی شه کسی رو با خصوصیات خودش هم جمع بست، چطوری می شه گفت: مردا، زنا، دخترا، پسرا و ... ؟

رابطه جنسی، زیباترین و والاترین نقطه یه عشقه

چیزی که ممکنه خیلیا تجربه ش کرده باشن اما هر تجربه ای یه معنی نمی ده

نه اون حس قریب و دلنشین آرامش بعد از اون

نه اون نزدیکی و احساس رضایت عمقی و حسی بعد از اون

که تنها اونه که مهمه، والا تجربه جسمی رو می شه به سادگی به دست آورد حتی انفرادی

این وسط وقتی می شنوی: این برای مردا سخت تره، مردا نمی تونن تحمل کنن و جمله هایی از این دست، من یکی که اینو یه توهین مستقیم و بزرگ می دونم

که حتی اگه به خانومی هم گفته بشه باز همین قدر برام دغدغه بوجود میاره

بیایم یه کم انصاف داشته باشیم

باید بیرونشون می ریختم

قبل از این که خودمو بالا بیارم

 

مراقب داشته هامون باشیم

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:21 توسط بارونی|

  

سلام به همه رفقا

چند روز دیگه یعنی دقیقا روز ۲۵ فروردین، تولد پرهام، با ارزش ترین موجود زندگی منه

شاید کمتر روزی باشه که من برای نوشتن ازش، انقدر بی تاب باشم و این روزا، اثر اون بیتابی رو توی بند بند وجودم حس می کنم

امروز برای نوشتن از پرهامم، دنبال واژه و کلمه نبودم و نیستم

زیبایی ظاهر هیچ نوشته ای برام مهم نبوده و نیست، حس این متن اما انقدر برام دوست داشتنیه که عین التهاب رسیدن عید توی بچه گیامون، از مدت ها پیش بی تابش بودم

گاهی، حس آدما تو شرایط مختلف، از رابطه هاشون چیزایی می سازه که تا نمونه عینی اون برای همه اتفاق نیفته، متوجه نمی شن

نمونه حسی که من به پرهام دارم

پرهام برای من نه تنها یه پسر، که همه عشق و امید و زندگیمه

همه تلاشم و همه انگیزه یه مرد برای بودن

که این روزا و روزای این اواخر، سخت بهش نیاز داشتم

به یه حس حمایتگر و خالص، که جای این که علاقه و عشق من به خودش رو محدودیت معنی کنه و به جای اینکه پنهان کاری های خودش رو باعث جدایی بدونه و منو متهم کنه و ....، بهم آرامش بده

حسی که جز با حضور گرم پرهام و امید به اون و امید به یه آینده روشن و پر از موفقیت برای اون موجود دوست داشتنی برام بوجود نمی اومد

امسال هم مثل سالهایی که گذشت برای عزیزترین موجود زندگیم چند تا جمله به یادگار می زارم

پسرم:

یادت باشه که زیبایی های کوچیک رو دوست داشته باشی، حتی اگه مابین زشتی های بزرگ گم شده باشن
یادت باشه که همه آدما رو همون شکلی که هستن دوست داشته باشی، نه اون جوری که دوست داری باشن
یادت باشه که دریچه نگاه هر آدمی مختص به خودشه و تو هرگز اجازه نداری خودت رو از دریچه نگاه دیگران ببینی
یادت باشه اگه تو با خودت آشتی نکنی، هیشکی نمی تونه تورو با خودت آشتی بده
یادت باشه که با خودت مهربون باشی و به خودت سخت نگیری، کسی که با خودش مهربون نباشه هرگز نمی تونه کس دیگه ای رو دوست داشته باشه و بهش محبت کنه
یادت باشه همیشه، به سهم خودت توی نداشته ها و نرسیدن ها فکر کنی و اشتباهاتت رو بپذیری و برای به دست آوردن چیزایی که توی نداشتنشون سهم داری، تلاش و صداقتت رو بیشتر کنی

نه برای به دست آوردن های کوتاه مدت

یادت باشه تمنا برای بخشش، هرگز تورو خرد نمی کنه، اما غرور بی جا اونم موقعی که اشتباهی ازت سر زده، تورو حقیر می کنه

یادت باشه بی محابا و بی دلیل عشق بورزی و دنبال دلیل نگردی چون دوست داشتن دل می خواد نه دلیل

یادت باشه همیشه دروغ ها و پنهان کاری های کوچیک و بی دلیل، بی اعتمادی های بزرگ رو بوجود میارن

یادت باشه لذت بردن بی دریغ از تن و روح یه نفر که همراهه و همدله و می تونین همو درک کنین، خیلی عمیق تر و لذت بخش تر از بودن های گاه و بی گاه و حتی بی دلیل با آدم های بی شماره

یادت باشه من بازم تو مهمونی تولد امسال ، با غرور نگاهت می کنم و بازم از نگاه کنجکاو تو که منتظر یه غافلگیری جدید از طرف منه، سر مست می شم و با شیطنت هات اوج می گیرم و با خنده هات لبریز می شم

یادت باشه که دوستت دارم، بابایی

یادت باشه که هنوزم غرق عشق پدرانه می شم، وقتی با اون حس مالکیت بهم می گی باباییَم

یادت باشه که من با همه عشق یه پدر که تو قلب نه چندان میزونش نهفته، عاشقتم

 

مراقب داشته هامون باشیم

 

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 9:57 توسط بارونی|

  

دیشب لای بالش پر از ابر سپیدم، چتري از ياد تو و عشق ها و فاصله های این مدت رو روی سرم گرفته بودم

دو سه برگ حرف نگفته داشتم برای به تو گفتن و يه عالمه سكوت

دلم یه کوچه باغ کاه گلی می خواست، دلم یه باغ می خواست که درختاش خیس باشن از عطر وجود تو

یه باغ که شاخه هاش پر باشن از شکوفه های عشق

دیشب یاد هیچستانی افتادم که پیش از تو مأمن خیلی از روزای من بود

دیشب به این فکر کردم که مهتاب چقدر به شب میاد، گرما به خورشید، و تو به من

دیشب به این فکر کردم که دل من هنوز انقدر کودکه که با دیدن یه شمع با عمر کوتاهش، به همه وسعت شب می خنده

بیایم و هیچوقت پشت دیوار تقدس پنهان نشیم، هیچوقت به شعور کسی توهین نکنیم، هیچوقت جز به سهم خودمون به چیزی دست درازی نکنیم و هیچوقت عشق رو بازیچه یه حس زود گذر نکنیم

بیایم و نگه داشتن برامون، مهمتر از به دست آوردن باشه

دیشب باز حس کردم که چه خوشبختم من، که هنوز درد رو نقاشی می کشم با کلمه، با شعر

که معنی شب رو می فهمم، درک دارم انگار هنوز

دیشب حس کردم معنی بودن رو، معنی نفس کشیدن رو و معنی حس رو

دل من اهل رفتن نیست، اهل کهنگی هم نیست

دل من هیچوقت هوادار کسی نبوده که هر لحظه عشق رو توی گوش تازه ای نجوا می کنه

دل من هیچوقت هوای آشنای یه دوست رو که بتونه معنی عشق رو تو نگاه نافذش بخونه، از دست نمی ده

شاید رمز خوشبختی همین باشه: ساده دیدن و ساده شناختن خودمون، درک نیازهامون، انتخاب و پذیرش یکی که حداقل چیزایی که داره صداقت باشه و همراهی، کسی که حداقل خودش باشه، هر چی و هر کی که هست رو نشون بده، حتی با وجود این که می دونه اصلا آدم جالب توجهی برای خیلی ها نیست، ولی تو همون تعداد آدمایی که براشون جذابیت داره، حتما هستن کسایی که بتونن خوشبختی رو توی دل و روحش نهادینه کنن

و تو نازنین من، تو که برق چشمات روشنی راهم شده

تو رو به جای همه کسایی که نشناختم، دوست دارم

تو رو به اندازه تمام دیدنهای ناتموم و کوتاهمون دوست دارم

تورو برای این که معنی ناب دوست داشتنی، دوست دارم

تورو برای همه شبهای بیداری، برای منِ خوش خواب، تورو برای تمام نیازهای فروخورده دوست دارم

تورو برای لمس این حقیقت محال که تعهد می تونه خیلی خیلی فرا زمینی تر از اونچه که هست باشه، دوست دارم

تورو برای این که باعث شدی وهم و خیال های زیبا و رنگی و پر رنگ و لعاب، جای خودش رو به واقعیتی ساده، دور اما ملموس بده دوست دارم

تورو برای معنی دادن به لحظه های مرد بارونی، به اندازه قطره های بارون دوست دارم

یادته یه روزی بهت گفتم: رنج بردن، باعث فهمیدن میشه و آدمایی که زیاد می فهمن، بیشتر از همه درد می کشن؟  و تو زیاد می فهمی

حالا من و تو از اون مرحله گذشتیم

حس می کنم باهم گذشتیم از درد و رنج فراق و دوستی و دوست داشتن

حس می کنم تازه بعد از رد شدن از این مرحله ست که عشق آدما به بلوغ می رسه و بارور می شه.

و وقتی چشمای یه آدم باز می شه، دیگه نمی تونه نبینه و خودش رو به نفهمی بزنه

خوب می دونم که خیلی از آدما حس می کنن که حسی ناگهانی اونها رو به هم پیوند داده

و این اطمینان زیباست و شاید بشه به این اطمینان گفت: عشق

اما تردید هم گاهی زیباست

وقتی تو دور از همه قواعد انسانی و زمینی، کسی که هرگز نمی شناختیش رو توی زندگیت و حریمت و خصوصی ترین بخش های وجودت راه بدی، وقتی تردید کنی که این همونیه که می خواستی یا نه، که برداشت و نظرش از ادامه دادن و عشق و محبت و همراهی و راه و خیلی چیزای دیگه مثل تو هست و یا نه، و خیلی چیزای دیگه که مدام مشغولت کنه، مدام تحلیل می کنی و می گردی دنبال جوابت و می گردی و می گردی و می گردی تا بلاخره، یه روز صبح از خواب پا می شی می بینی همه وجودت رو یه حس اطمینان پر کرده

اطمینان به شریکی که انتخاب کردی

و تازه از اونجاست که بلوغ عشق شروع می شه

سرانجام هر آغازی، ادامه راهیه که ما از بدو شناخت خودمون شروع کردیم

و من هنوز حس می کنم رفتن یه راه با یه همراه همدل، لذتش وصف شدنی نیست و به اندازه خود مقصد شیرینه

دیشب دلم می خواست تو اون نم نم بارون، یه قالیچه بیارم لب تراس خونه مون

تو بیای و دراز بکشیم روش

با چشمای بسته و لبای باز

دیشب دلم می خواست لبامون پر بشه از عطر تو، عطر نفس های بارون

دیشب دلم می خواست من دونه های بارون بیشتری رو روی لبهام جا بدم و تو هی قهر کنی و ناز کنی و من قربون صداقه ت برم و بگم: معلومه که تو برنده شدی

دیشب دلم می خواست خیس خیس خیس از واژه های خیس و نگاه های خیس و عشق خیس و حرفای خیس و بوسه های خیس، تورو به گرمای یه خواب خیس بسپارم و تا خود صبح نگات کنم

یه وقتایی انقدر دلم برات تنگ می شه که می خوام از توی فکرم بیارمت بیرون و توی دنیای واقعی واقعی بغلت کنم.

من هیچوقت شاعر خوبی نبودم، اما چشمای تو همیشه منو شاعر می کنه

لبخندای تکرار نشدنیت، نگاه مشتاقت، نفسهایی که یهو میان بیرون، دستای مهربون و عزیزت

شاعر صداقت وصف نشدنیت می شم، حتی وقتی دلگیری

من خوب می دونم اگه تو باشی، همه پرده های زشت روزگار رو کنار می زنم و فقط به پرواز با تو فکر می کنم

و با دیدن صدای خنده های قشنگ و حاکی از آرامشت، غرق خوشبختی می شم

کنارم بمون

کنارم بمون

کنارم بمون

 

 

مراقب داشته هامون باشیم

 

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 8:30 توسط بارونی|

 

 سلام به همه

 جَوونه. خیلی جوون.

انقدر که باورت نمی شه وقتی از همسرش و آرزوهاش حرف می زنه.

اسمش رو به حرمتش نمیارم. شیمی درمانی می شه و تا خودم مدارکش رو کامل ندیدم باور نکردم.

اوضاعش خوب نیست، موهاش ریخته، ابروهاش هم

دکترش خیلی چیزا نوشته. متاستاز تو جمله های اون دکتر چند باری عین پتک می خوره تو سرم...

اما

ته جمله های اون دکتر یه چیزی هست

یه چیزی که معنی ساده ش این می شه که بدنش بر خلاف پرتو درمانی، داره به شیمی درمانی جواب می ده

می دونیم که هزینه داره و وقتی به اینجا می رسه سکوت می کنه و یه نفس بلند می کشه و چشمای خیسش رو به جایی می دوزه تا شکستن غرورش رو نبینم

خودم و چند تا عزیز و مادرم و حتی یه همکار که اصلا ازش انتظار نداشتم تو این جور چیزا مشارکت کنه، قرار گذاشتیم تا جایی که امکانش هست بهش کمک کنیم

یه کار کوچیک اما تاثیر گذار برای اون پسر و همسرش و مادرش

تنها کسایی که داره

چون نماینده یه عده ای بودم، وسواس به خرج دادم تا بفهمم راست می گه یا نه ... و خوب می شد حس کرد از اون فضا که چیزی جز حقیقت نداره بگه، حتی به قیمت این که دیگه نباشه برای نفس کشیدن

کسی اگه خواست همراهی کنه، خبرم کنه

حرف دیگه ای ندارم بزنم. نه خاطری دارم برای کسی که از اون مایه بگذارم و نه به این کار اعتقاد دارم

کسی اگه قراره همراهی کنه، به خاطر دل یه ایرانی، یه هموطن و یه انسان باید این کار و بکنه و بس

...

بی اختیار بغضم رو فرو دادم و در حالی که از اون خونه بیرون می اومدم، نمی دونستم این بغض لعنتی برای سینا اسلامی بود که شب تولدم توی 30 سالگی از پیشمون رفت، یا این جَوون و بیماریش و بی چاره (بیچاره نه ها، بی چاره ) بودنش و متانتش حتی وقتی یه نیازمند واقعیه

 

 

مراقب داشته هامون باشیم

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 16:7 توسط بارونی|

 

گاهی می مانی بین دو اتفاق
می مانی میانِ دل و دل، کدام را انتخاب کنی.
گاهی عـقــل را که با دل جمع میزنی همه اش می شود تو
گاهی خاطره را که با دل جمع میزنی همه اش می شود تو
میان تو و تو می مانم.
گاهی خودم را انتخاب می کنم
باز هم به تو می رسم
تو را انتخاب می کنم
و باز ..................................... به تو می رسم
اصلا دیگر منی وجود ندارد
همه اش همه اش همه اش را تو پر کرده ای
همه حجم بودنم
و حتی نبودنم
با همه بودنت
و حتی نبودنت
نبودن های گاه و بیگاهت
آشتی دادن های گاه و بیگاهت و دریدن های همه حجم اعتمادم را
خواستم بدانی جایی برای من جا نگذاشته ای
ای همه من
ای همه ام تو

این روزهای زمستانی، عجیب بوی نفسهای تو را می دهد

گویی

"تو" هر دم اتفاق می افتی و "من" دائم دچار می شوم

تمام "من" دارد "تو" می شود

باور می کنی ؟

"من" نباشم، دنیا فقط یک "من" کم دارد

"تو"نباشی، "من" یک دنیا را کم دارم

 

 

مراقب داشته هامون باشیم

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 8:35 توسط بارونی|

 

این که هر سال تو این روز برام بارون می باری، بزرگترین نشونه اینه که هنوز ته نکشیدم برات

 

 

 

 

مراقب داشته هامون باشیم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 9:34 توسط بارونی|

 

 اولش که دنیا میایم، همه شکل همدیگه هستیم.

کوچولو و اغلب کچل

حتی گریه کردنامون هم، شبیه همه

تجربه نفس کشیدنمون، با یه درد شروع می شه

درد نوازش های خشن یه پرستار، که با باسن های کوچیکمون برخورد می کنه

بازی زندگیمون با این گریه ها شروع می شه و ادامه پیدا می کنه

گریه برای این که لطفا بزارین نفس بکشم

گریه برای این که لطفا به من شیر بدین

گریه برای این که لطفا منو عوض کنین

گریه برای این که من بازی می خوام

گریه برای اینکه منو بغل کنین

گریه برای این که به من محبت کنین

گریه برای داشتن یه ماشین یا یه عروسک

گریه برای نمی خورم و نمی پوشم و نمی خوام و اولین جرقه های گفتن"نه" به آدما، به منزله حس استقلال

گریه برای مدرسه نرفتن

گریه برای زمزمه های بلوغ که می دوه زیر پوست زنانگی و مردانگیامون

گریه برای تپیدن دل، چیزی که تا اون روزها اصلا نمی دونستیم هست

گریه برای رفتن های بی دلیل

گریه برای آغوشی که اغلب خالی می مونه

گریه برای بوسه هایی که خشک می شن رو لبهامون

گریه  برای ...

گریه هامون همین طور با ما هستن و این بغض لعنتی که گاهی از صد تا گریه بدتره

 اما این غرور لعنتی عین یه غول ایستاده و بهت می گه: گریه نکنی ها، بَدِه، تو دیگه بزرگ شدی

هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده و گاهی همدیگه رو بازی هم می دیم
واسه بردن بازی
روی نیمۀ دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه، دوباره متولد شد

دارم آخرین روزای 35 سالگی رو پشت سر می زارم. 

" ۱۲ بهمن" 

سالی که حس می کنم سهم مهمی تو زندگی من داشت

سالی که توش بی بهانه بغض کردم و باریدم و گاهی هم از ته دل خندیدم

سالی که توش لحظه هایی بودن که خستگی رو توی موهام هم حس کردم و وقتی بهشون دست کشیدم، روح موهام هم خسته بودن.

اما وقتی فکر می کنم که هستی، هنوزجسارت این رو دارم که جلوی آیینه وایسم و موهایی رو که سفید شدن ببینم و به چروکای روی پوستم لبخند بزنم، چرا که اینها با حضور تو دارن گرد میانسالی به خودشون می گیرن

این روزا بیشتر دلم می خواد سکوت باشه، صدای رفت و آمد ماشینا کلافه ام می کنه

 من هنوز همون طفل كوچیك ديروزم

كه توی ازدحام نگاه‌هاي نامأنوس ديوار گم می‌شه

و دستاش هنوز تو آرزوی يه بوسه، یه آغوش و یه نگاه معنی دار، می‌ميرن

نمی دونم چندتا بهار و پاییز دیگه از عمرم باقی مونده، اما اصلا دلم نمی خواد تمام فصل های زندگیم رو توی شب سپری کنم

بی شک بازم سعی می کنم دست بگیرم، لبخند منتشر کنم و امید هدیه بدم

بی شک در اوج نا امیدی هم که باشم، با همه توانم به همه می گم: مراقب داشته هاتون باشین

اندیشه های من هرگز متوقف نمی شن، هرگز جا نمی مونن و هرگز خشک نمی شن

اندیشه های من از نیرویی بارور شدن که حس می کنم تا نفس می کشم، جفت خوبی برای کسی باشم که تن و روحش بیش از هر چیز، بویی از انسانیت می ده

...

روز تولد من هرگز روز خوشایندی برام نبوده، که حس می کنم روزها بهانه هستن برای این که به هم بگیم به یادشونیم و من بهانه های سالی یکبار رو اصلا نمی پسندم.

یه روزِ پر شور و پر احساس و یک سالِ خاموش، مسخره ترین چیز برای منه

اما به هر حال از همین جا از همه کسایی که توی این یکسال، بالا و پایین های روحی "یک مرد" رو تحمل کردن و همراه بودن ممنونم و می گم که همه شما برام عزیزین

فارغ از جنسیت و نوع و شکل و شمایل

...

یک سال گذشت

هزینه های برگزاری مراسم تولد، صرف یه کار کوچیک خواهد شد

 

مراقب داشته هامون باشیم

مراقب داشته هامون باشیم

مراقب داشته هامون باشیم

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:16 توسط بارونی|

 

یه روزی یه مردی رو می شناختم که یه وبلاگ می نوشت

یه وبلاگ، با زمینه سیاه و نوشته های سپید

آدمای زیادی می خوندنش که اغلبشون به سپیدی نوشته هاش کار نداشتن، به دلخوشی های کوچیک کوچیکش سر نمی زدن و براشون مهم نبود رنگ محتوای اون وبلاگ، سپیده

اما خیلیا رنگ سیاه پس زمینه وبلاگش رو به رخش کشیدن

بعضیا با تمسخر، بعضیا با دلسوزی، بعضیا با ترحم،

بعضیا هم با ادعای عشق.

رنگ پس زمینه اون وبلاگ عوض شد

شد سپید

و اون مرد همیشه نگران سیاهی نوشته هاش بود

آخه اون مرد معتقد بود و هنوز هم هست که آدما عوض نمی شن، عوضی می شن

گذشت و گذشت و گذشت

دیگه نه از اون یه مرد خبری هست و نه از سپیدی نوشته هاش

رنگ نوشته هاش تغییر کردن و برای اون مرد، این اصلا نشونه خوبی نیست

حالا اون مرد، سرگردون تر از غبارهای سرگردون این روزا و شبای شهرمون

تو یه ناکجا آباد گیر کرده

و دائم از خودش می پرسه:

چرا به آدم ها به چشم دوره نگاه میکنیم؟ مثل عادت ماهانه.

چرا هر وقت لازمشون داریم، هر وقت نو و تازه هستن، برامون ارزش دارن؟

چرا جذابیتشون که شامل مروز یه زمان خیلی کم شد و چرا خیلی زود وقتی شهد درونشون رو مکیدیم، عین یه تفاله بیرونشون می ندازیم؟

عین یه نوار بهداشتی استفاده شده

اون مرد دقیقا همین حس رو داره این روزها

چرا توقعاتمون فقط برای خودمونه نه برای اونی که ادعا می کنیم اسمش عشقه، زندگیه، دوسته ؟

چرا باید همه کاری بکنه و همه جور درک بکنه و همیشه همراه باشه و برای ابتدایی ترین اشتراک های یه رابطه، خودش رو تنها ببینه؟

اون مرد احتیاج داره که یه کم برگرده به وجود خودش

 احتیاج داره که به جای نیاز به بوسیدن کسی، تک تک سلولای وجود خودش رو در آغوش بگیره و غرق بوسه کنه

باید برگرده به خودش

این روزا اون مرد دائم فکر می کنه که چقدر از "منِ" وجودش دور شده

وقتی راه می افته تو خیابونا و پرسه می زنه و پرسه می زنه و انقدر می ره و می ره تا می رسه به خیابونایی که یه کمی آشنان

یه کمی بیشتر از یه کمی آشنان، تو اون خیابون چشاش دنبال یه ماشین آشنا، یه پنجره آشنا، یه نگاه آشنا و یه عالمه حس آشنا می گرده و می گرده و می گرده و انقدر می گرده تا سرش گیج بره و وقتی سرمای هوا تا مغز استخوناش رو سوزوند، بفهمه که ساعتهاست تو اون خیابون آشنا، به نا آشناهای غریب چشم دوخته

...

"منِ" بی باور اون مرد، انقدر چشم بسته اعتماد کرده که در عین ناباوری، دائم با خودش تکرار می کنه: تو دروغ بگو، من باور می کنم

و "تو" ی اون مرد، چه عاشقانه و ماهرانه فقط با حرف، "منِ" اون مرد رو دنبال خودش کِشوند و کِشوند و ......... کُشوند

دروغ گفتن، تنها نگفتن یه حضور جدید نیست

وقتی یه "تو" بگه که هست و "منِ" کسی، حس کنه نیست،

وقتی یه "تو" بگه: آهای "من" ، برام ارزش داری و این "منِ" بخت برگشته حس کنه و درک کنه و لمس کنه و ببینه و به باور برسه که هیچ ارزشی نداره،

وقتی "من" برای یه درد کوچیک، تمام توانش رو برای در کنار "تو" بودن جمع کنه یه جا و این "تو" باز هم اعتراض کنه و "من" رو به نبودن متهم کنه،

و وقتی هرزه علف هایی رو که "تو" ادعا می کنه نیستن و وجود و ارش ندارن، برای یه احوال پرسی ساده مورد عنایت "تو" قرار بگیرن، درد داره

وقتی "من" تب داشت

وقتی "من"تو بیمارستان یه شهر غریب خوابید و فقط سپید پوشای اونجا بودن که به خاطر چندرغاز حقوقشون از سر ترحم و دلسوزی، حالی ازش می پرسیدن، اصلا برای "تو" مهم نبود که "من" به شدت مریضه

اصلا " تو" یادش نبود که "من" هم آدمه و گاهی نیاز داره دستی به سر و گوش روح و تنش کشیده بشه

وقتی "من" به خاطر شرایط و خواست "تو" و به خاظر مراقبت از روح "تو" و درک شرایطش پا روی طبیعی ترین نیازای یه رابطه گذاشت، وقتی حتی "من" رو ندیده گرفت، وقتی درد داشت و خندید، وقتی تا خود صبح نفسای بریده بریده ش دیوانه ش کرده بودن، و هزار تا وقتی و وقتی های دیگه، انتظار این که گاهی، فقط گاهی حالی از دل  و تنش پرسیده بشه به خدا پر توقعی نیست

انتظار این که گاهی "تو" بی دلیل و بی انتظار یه کار هر قدر کوچیک بکنه برای این که "من" بفهمه هنوز ارزش داره، چیز زیادی نیست

و "من" خیلی وقته حس می کنه نه که کمرنگ، که بی رنگ شده

گه رنگ باخته

که ته کشیده

که دیگه جذاب نیست، نو نیست

که یه موجود اضافیه این وسط

اون مرد از همون روزای اول خودش رو برای باختن آماده کرده بود، لعنتی

"من"  می دونست که "تو" یه روز می ره و می گذره، به سادگی

اون مرد مدتهاست عین یه معتادِ واقعی و ملموس، دنبالِ پیدا کردن جواب این سوالِ که:  "من" هرگز برای "تو" سدی نبود، که بمونی، حقم این بود که وقت رفتن انقدر بشکنی و بری؟ انقدر خرد و خفیف کنی و بری، انقدر بی ارزش کنی و بری، انقدر ؟

اون مرد مدتهاست تو تمام لحظه های خلوتش با "من" به یه مشکل فکر می کنه

به این که چرا همیشه "تو" با "من" می مُرد و "من" با "تو" زنده می شد؟

و این ساده ترین شکل زیستن "من" بود

 پی نوشت:

فقط یادم رفت اضافه کنم:

وقتی که  "تو"  برایِ  "من"،   "تو"  که نه، خودِ  "من"  بودی،  "من" برایِ  "تو"  فقط  "او"  بودم

مراقب داشته هامون باشیم


نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 8:21 توسط بارونی|

Design By : Night Melody